چهارشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

زندگینامه کوتاهی از علامه موسی الرضا طایفی اردبیلی



آرشیت معاصر استاد دانشمند علامه موسی الرضا طایفی اردبیلی متولد یکی از محلات قدیمی شهر اردبیل است . علامه عاشق ایران و اردبیل است و تهران را نیز به عنوان مامنی که بیش از 23 سال در آن سکونت داشته بسیار دوست میدارد .
علامه طایفی دانش آموخته دانشگاه معتبر علامه طباطبائی است ولی دانش او بیشتر حاصل مطالعات و کاوشهای علمی او در زمینه های مختلف علوم اجتماعی ، ادبیات ، فرهنگ و شاخه های گوناگون هنر است .
مطالعات عمیق و گسترده استاد دانشمند آرشیت معاصر علامه موسی الرضا طایفی اردبیلی در حوزه علوم اجتماعی و فرهنگ او را پدر و بانی چهار علم نوین مرتبط با علوم اجتماعی ساخته که در مجموعه 75 جلدی مدیریت فرهنگ و 50 جلدی آموزه کاوی ، فهم شناسی و تعامل پژوهی به ارایه و بیان آن پرداخته است .
چهار علم عبارتند از :
1- آموزه کاوی
2- فهم شناسی
3- تعامل پژوهی
4- مدیریت فرهنگ در دو شاخه معمارانه و هدایتگرانه

لازم به ذکر است که تعاریف نوینی از علوم یاد شده همراه با متدولوژی های آن در کتابهای حاضر که تا پایان سال 1391 منتشر خواهد شد .
بنیانگذاری و وزع علوم حاضر ماحصل تلاش مشترک علامه طایفی با استاد دانشمند شهربانو سمامی است که از او در محافل علمی به عنوان بانو ورتای معاصر یاد می شود ، می باشد .


برگرفته از :  انجمن جهانی جامعه شناسی نوین
International Sociological Modern Association-ISMA



جمعه ۶ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

13

Sorodehaye ostad Farzaneh Sheida Dar Morede Arman Namehe Orod Bozorg 13


اشعار استاد فرزانه شیدادرکتاب بعُد سوم آرمان نامه اردبزرگ (۱۳)

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"


کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "استاد فرزانه شیدا"

●بخش سیزدهم(۱۳)
____ باران ۱●____
دلم پر شد
از سکوتی بوسعت دنیا
و آسمان تمامی روز
و حتی در این نیمه شب
آرام باریدنی داشت
و بارید ...بارید ...بارید
تند و سیل آسا
بسیار باهم
گریسته بودیم
اینبار سکوت من بود
واشکهای او
وآه های من در نگاه او
دیگر از مرز گریستن
نیز گذشته بودم
می بایست آیا
آرام میگرفتم
می بایست
خاموش میماندم ..آه....
امشب لالائی خواب من
صدای قطره های توست
وصدای باد بر نوازش برگ
من از مرز گریستن گذشته ام
امشب دلم را تو گریه کن.
مردادماه 1386/اُسلُو -نروژ
ــــ فرزانه شـیدا ــــ
۲●
¤ گل دل در آتش ¤
سینه میسوزد ،گل قلبم درون آتشی
نزد شمع روشنی , نجوای قلب سَر کِشی
باز میبینم که دل جان میدهد در سوز وداغ
باز میسوزد دلم در غصه های فاحشی
...ای جهان رحمی ,که من در زندگانی بی کسم
دارم از لطف خداوند بزرگم , خواهشی
یا خدا در سوز تنهائی ,مرا یاور توئی
ای خدا ...
ای خدا,کی, سر براین ,سوزنده قلبم می کشی ؟
یاربآ... در روزگارِ پستی وُ جهل وستیز
من فروافتاده ام درشعله های سرکشی
تن همی سوزد, دلم هم,روزگارم پابپا
دیده میگردد, بدنبال دل ِزیبا وشی
رقص دنیابادلم,آهنگ تنهائی چو گفت
کو به,آهنگ دلم رقصی,به شادی!...دلخوشی!
قصه ام گر قصه ای بوده ست همسان باغریب
شانه ی اشک غریبم, راچو,یاوربالشی
کس نمی پرسد غریب لحظه های غصه کیست
تابگویم«این جهان»درغصه وُ«من» نزداودرچالشی
کس نمیجوید خبرازقلبِ یاری هادگر
جای آن افتاده بس دلها بپای ترکِشی
جنگهای آدمی, باخودمگر, کافی نبود؟
«آدمی» آخرچرا؟بادست خود,قلبی دگررامیکُشی
4 بهمن 1388
25.01.2010/اُسلو -نروژ
____ فرزانه شیدا____
۳●
¤ " حقیقت ..." ¤
حقیقت را
پشت دروازه های خیال
جا نهادم
نه از آنرو ...
که تلخیش آزارم میداد
که بودنش...
رویایم را برهم میریخت
وآرزویم را
بر باد میداد!
اما حقیقت را
به باد بخشیدم
که در گذر خویش همگان را
هشیار کند!!
اما دلم...آه ...
دلم...غمگنانه
بر مزارآرزوهایم
گریان بود
آخر تفاوت
میان ِحقیقت با حقیقت
بسیار بود
حقیقت من رنجباره ی
سنگین روزگاری بود
که کوله بارش را
بدرازای عمر ...
بردوش میکشیدم!!!
وحقایق... تلخ وشیرین...
در آلبوم
یادواّره های دیروزم
گاه میخندید
گاه تبسمی داشت
گاه نگاهی بود بدون عمق !
حقیقت اما ...
عبور لحظه های ممتد
عمر بود
که ریزش باران پائیز را
بیاد میآورد
آنگاه که چتر اندوهم بازنمیشد
تا خیس واژه های درد نگردم
شنبه 24 فروردین 1387
___فرزانه شیدا ___
۴●
¤ دست میکشم...¤
دست بر شیشه میکشم
در پاک کردن
بخار آغشته از تنفس هوا
بی انکه آنسوی پنجره
نگاه را بدنیائی آشنا کنم
که رنگ رنگ زندگی را
رنگین نموده است
بی آنکه در خاطرم باشد
نگاه مظلوم کودک تنهائی را
غم مشهود نگاه زن
خشم خسته ی
مرد روزگار ...
و کسالت اندوهبارِ
پیرمردی درک نشده را
...
دست میکشم برتن سرد پنجره
در زدودن اشک نگاه او
در بخار اندوهی که
از سرمای بیرون
گلایه ها میکند
آنگاه که دستهای نوازش
فراموش شده از« آدمی»
تنهائی را
آغوش می کشاید ...
... دست میکشم بر پنجره
.....1388/اُسلُو -نروژ
¤ فرزانه شیدا ¤
۵●
ــــــ« حقیقت»ــــ
اگر به « حقیقت»
به گفته بنشینم
بجز به « حقیقت»
مرارهی نبّود
اگر که بگویم
زهرچه می بینم
بجز به محبت
مرا دَری نبّود
به پاس «بودنِ» عمری
دراین جهان بایست
به پای نصیحت
به «خیر» بنشینم
وگر که بگویم :
ره جهان «این» است
ببین به فضلِ جهانم
چه بوده آیینم
اگر که سخن گویمت
به دانش خویش
نصیحت و پندی
به نقدراه وُ عمل
به آنچه سخن گویمت
مرا دریاب
اگر که چو زهر است
وگرچوطعم عسل
توعاقل ودانا
تو درک خود ,داری
به راه رفتن خود
شیوه های خود,داری
من آنچه بگویم
سخن ز خوب وبد است
به نیکی و خوبی
زمن چه پنداری؟!
مرا تو
به دنیای فکرخود
بسپار
به لحظه های
« حقیقت»
به آن دم, یکرنگ
وگر که نبودم
براه خوب ودرست
به شیشه ی دل
«خود»روابدارم ,سنگ
اگر به نام وفا
نام من , بّود انسان
براه حق وحقیقت
:« نمادِ انسانم»
جزاین چو شدم
«مُردنم»من رواباشد
که جای بودن خودرا
به دهر,میدانم
وگر به راه خودم
راه خویش دریابم
مراچه ثمر
سنگ راه توگردم
وگر نصیحت ما را
نمی پذیری باز
چه سودبرمن «انسان»
که چاه تو گردم؟!
وگر بره دشمنی
رهی رفتم
مرا به سر دشمنی
بِران ازخویش
ولی چوترابوده ام
دلی دلسوز
مَکن به زخم سخنها
دل ِغمینم ریش
_____فرزانه شیدا/ 1388____
۶●
ـــ « دوست » ـــ
نمیگویم مرا دریاب درغم
نمیگویم به رنجی یاورم باش
نمیگویم زخود,بگذشته بگریز
ویا درعاشقی ها همرهم باش
ترا گویم بسان یاروهمراه
مرایاری وفاداروامین باش
چو نتوانی شدن یارای قلبم
به قلبم سنگ تلخ آخرین باش
ـــ فرزانه شیدا/ 1388 ــــ
۷ ●
ـــــ خانه ای میخواهم که ...ـــ
خانه ای میخواهم که
شود کشور موعود دلم
ودران شاه ووزیر
ودر آن « مرد امیر»
به تمامیت نیکوئی خویش
ره بسوی دل ودلدار برد
تا بسازد همه ی ملک مرا
تا بسازد به جهان باغ مرا
خانه ای میخواهم
که دران مُوطن من
نامش « عشق»
ولب کودک وفرزند دلم
خوش باشد
به هزاران خنده
روی تابی پره نیلوفر ویاس
...خنده اش گوش نوازش باشد
و به پروانه ی باغ
وبه بلبل و
به هر نغمه ی مهر
روح سرسبزی دوران بخشد
خانه ای میخواهم
که شود کشور شادی وسرور
ملّتم بُته ی صدها گل سرخ
کوچه ها غرق اقاقی هائی
که به یاس دل من
رنگ سفیدی بخشند
از « صداقتهائی»
که درون دل خود می بینم
وبرای دل مردم هم نیز
همچو آن میخواهم.
قصر زیبای طلائی دلم
نیز به شور
کلبه ای بود اگر
پُر ززیبائی صدواژه شود
نغمه در نغمه به
سر«سبز»ی
صد شعرِ امید
جمله در جمله
همه رنگ «سپید »
سرخی ِ« عشق » مداوم بخشد
به طپشهای محبت
در عشق به امیدی رنگین
بدل وجان همه ملت من
به درون دل آن کودک من
سبز با رنگ سپید وسرخی
که "وطن نام شود « میهنِ»" من
که بُّودنام همین کشور من
, « مام من مام وطن»
سرزمینم « ایران»
که در آن زندگی وعشق
همه شور وامید
زندگی کردن در آن
به سهلولت ,آسان
کاش اینگونه شود:
سرزمینم « ایران»
/1388 /اُسلُو - نروژ
ــــ فـرزانه شــیدا ــــ
۸●
_____ "موج غم" ____
چه آسان میدود
اشکم دوباره روی این گونه
چه سهل وساده مبرقصد
چنین اشکی به غمهایم
و من در دامن غمها
چه آزرده چه غمگینم
چه چیزی را
در این دنیای وانفسا
از آنِ سینه میبینم
که اینسان
در سکوت بی سرانجامم
نه شادم بلکه غمگینم
چه میخواهم از این دنیا
که سهل وساده هر قلبی
بدستی ظاهرآ خالی
دلم را میدرد
با گفته های خویش
...ومیبینم...
...و میبینم
که دستِ خالیش پر بود
زخنجرهای نامردی
چه آسان میشود قلبی درید
و بر سر یک سفره شامی را
به شکر یک شب دیگر
سپاسی گفت
ویکبار دگر سررا
بروی بالشی از پر
نهادوباز هم خوابیدو
فردائی دگررا دید
خداوندا کجائی
آخر از این غصه ها مُردم
مرا دیگر توانی نیست
دلم را چون همیشه
یارو یاور باش
مرا بار دگر
همراه وهمره باش
نه اشکم را
دگر پایان دهی از غم
نه روحم را
رها سازی ز بودنها
چه سان باید بگویم
خسته ام از بازی دنیا
رهایم کن مرا
ازجاودانه موج غم بودن
رهایم کن مرا
از اینهمه رویای بی فردا
سکوتم را تو بشکن
تا بگیرم روح آرامی
مرا آرامشی باید خداوندا
چه سان گویم بدرگاهت
نمیخواهم دگر من
لحظه ای دیدار فردا را
نمیخواهم دگر این
لحظه های تلخ دنیا را
دوباره باز دلتنگم
دوباره باز غمگینم
دوباره باز بیدارمم
دوباره باز بیدارمم
_____ فرزانه شیدا____
۹ ●
___روح پرواز ____
از دست بشر،کوه دراین دهرفغان زد
دیگرچه عجب من زفغان گریه کنم باز!
هرروزوشبی رفت ودلم سوخته تر شد
آخرغم دل گشته مراهمدم وهمراز
با خودهمه دم گفتموگفتم: مشونومید
سر خورده ,چوزدنیاتوشدی لیک ،زآغاز
شرمم زخودم آیدوازدهروُاز"آدم"
پاروی زمین، دل زخدادور وُهوسباز
یارب توببرروح مراازدلِ این خاک
قلبم تو رهاکن
زچنین، مردمِ, بدخواه ودغّل باز
شوقی نبّود پا بکشم روی زمینت
یارب مددی، بال وپری از برپرواز!
____ شنبه 4 اسفند1386/از فرزانه شیدا ___
۱۰●
____ آه ای عشق... چرا تنهائی _____
در حریم نفس عشق نهادیم دلی
و دگرباره به اندوه دلم باز شکست
و غم تنهائی همره راه غریب من شد
آه ای عشق چرا تنهائی
ره ما گرچه زهم گشته جدا
تو چرا,رو به خرابات مغان راه بری
من چرا یّکه وتنها ,در راه
توچرا یکه وتنها ,در ره؟
هردو مان یکّه و تنها ماندیم
عاقبت یکّه و تنها ماندیم
_____ اول اردیبهشت 1387(ف.شیدا)_____
۱۱●
¤ صدسال بودن...¤
درون سینه ام همواره میمیرم
وگاهی خشم دل
آنگونه پر آتش
درونم را
به خاکستر میکشد
در تیره شبهای غم واندوه
که غم افسرده سر را
درگریبان میبرد
تا درنگاه خویش
نگاهم را نبیند
درنکوهش های پر یأسی
که دران نقش
« بودن» همچو« مردن»
آنچنان
یکسان وبی معناست
که فرقی هم ندارد
درغمی بودن
و یا در شادی
یک لحظه سر کردن
بخوانم
نام « هستی» را
بنام «زندکی کردن»!
دراین دنیا...
بسی افسوس
که دنیا
پیش پای چشم من
بس میدود تند وشتابان
درره تندی
که گر آبی شوم
پرموج وپر طاقت
توانم نیست
شتابان تر روان گردم
به سوی آن بلندی ها ...
که حتی چشمه ی جوشانِ
«بودن» نیز
به سربالائی رفتن,
ندارت قدرتی
هرگز بدنیائی!
ولی باید روان باشم
نه چون آبی روان
درجویبار هستی بودن
نه چون چشمه
ولی دراندرون
در یک زلال پاک وشفافی
که روسوی بلندی ها
به گامی محکم وقاطع
توان رفتنم باشد
وهر اندیشه را
یارای خود سازم
که در رفتن
طنابی گردد
از بهر مدد حتی
که گاهی او کشد دل را
به بالاها...
به آن بالاترین
اندیشه ی موعودِ "بودن ها"
که هست وبوده
وچشمان بسیاری
توان دیدن آنرا
ندارد باز
مگر برخیزد وراهی شود
تا قله ی آن کوه
بسوی روشنی های دل وفکری
که درآن عاقبت
جز قدرت وحکم خدواندی
دگر چیزی نمی یابی
وراه دیگری هرگز
بدنیایی ...
جهان درسرعتی
همواره در راه است
ولی همواره وهمواره
تا پای خدا
هر راه رفتن را
توان رفتن
این آدمی ست.
اگر بوده تلاشی درپی رفتن
ولی ..اما..
هرآنجا هم رِسم یکر وز
هرانجا هم رِسی یک روز
درآخر نور
زیبای خداوندیست
که از روز ازل
با آدمی میگفت
بسوی من شتابان باش
که در راهت
بجز من چیز دیگر را
نخواهی یافت
مگر آنکه
توهم تکّ رهروی راه خطا باشی
که شیطان انتظارت را کشد
درآخر راه رسیدن ها
ولی انسان شتابان باش
که عمر آدمی
همواره کوتاه است
وگر صدسال هم عمر تنت باشد
تو,آن اندیشه را
صدساله کن درروز
« بودن ها ».
¤ فرزانه شیدا ¤
۱۲●
¤¤¤ « سرزمین عشق » ¤¤¤
در سرزمین عشق
تا بیکرانه های رفتن
میبایست رفت
تا آنجا که مهتاب
آواز میخواند
خورشید درپرتوی خویش
رقصان میدرخشد
پرنده
در نغمه های دل خویش
پرواز را
خاطره می کند
تا انجا که دل
اوج عاشقی را
باز می یابد وخود را
جمعه/۱۷ اسفندماه1367
ــــ فرزانه شیدا ــــ
۱۳ ●
____ گر تو.... _____
پیش پای دل خود
روز شبی سرکردم
تا جهان درنگهم
باغی شد
پر گلهای محبت
با عشق
پر زهرشاخه ی
روینده ی لطف
پر زپروانه ی
زیبای امید
...آسمانی آبی ...
...روزگاری خوشرنگ ...
زندگانی زیباست
گر که دل با دل
این باغ محبت , یکروز
بسپاری به ابد بر دنیا
که درآن نقش همه شادیها
درتن پاک درخت
درهمان ریشه به خاک
درهمان بال که پروازی داشت
در تن رنگی
زیبای چکاوک , بلبل
درتمامیت خلقت باعشق
شوق زیبای امیدی راداد
که درآن قلب من از شوق
طپشهائی داشت!
ضربان دل عاشق همنیز
که طپد نبض زمین را
به نشاط
میرهد قلب غمین را زسقوط !
عاشقی لذت وافر دارد
زندگانی هم نیز
گرتو با چشم دل عاشق خویش
بنگری برهمه ی هستی دهر
بازبخشی به جهان مهر وامید
زندگانی زیباست
گرتو عاشق باشی
¤ « فرزانه شیدا/1388- اُسلُو نروژ» ¤
۱۴●
● امشب بیا ...بیا ... ●
لب بسته وخموش
شب رانظاره ایست
در دیدگان ِمن
عشق دوباره ایست
گویادراین طریق
این راه عاشقان
بر رشته ای زنور
حرف اشاره ایست
خواندمرا به عشق
این رمز شب نوا:
با من براهِ عشق
امشب , بیا بیا
در گوش توهمی
خوانم سرودعشق
آن آیدت بگوش
زآن بوده ای جدا
شب راحقیقتی ست
اما به اهل راز
آن می برد نصیب
کاُو در شب نیاز
چشمش ز غم نخفت
آرامشی نداشت
دارد رهِ سفر
بااین شبِ ِدراز
ماندم به مثل شب
بیداروبس خموش
آمد بناگهان
جاهل دلم به هوش
این شب نظاره ای
بر قلب عاشق است
تا لحظه سحر
آید فغان بگوش
این شب شب نیاز
این شب شب خداست
در خلوتی خموش
هر شب شب دعاست
باآن خدای عشق
گفتن زاز دل
بر دیدگان خواب
این شب چو کیمیاست
شهریور 1367/ اسُلو-نروژ
ــــ فـرزانه شــیداــــ
۱۵ ●
¤¤¤ سکوت وسخن ¤¤¤
نه حتی درسکوت خاُمش غمگینِ
یکروز تنهائی
نه درآن واپیسن
بس لحظه های, بی نصیبی
درسکوتی سرد
نه در جائی که دل خاموش
میگرددبه نومیدی
نه آندم را
که درنام «سخن»
ناگه فروبندی لبانت را
نمی بینی...
نمی بینی زبانی درسخن
همسان وهمرنگِ
دلِ وامانده ای تنها
با گوید با تو از رویای هستی
از « دم» و« فردا»!
نمی بینی که حتی هرسخن
بر دل بیآویزد
چراغی درشب تار خیالی تلخ
که دران تیز میدانی
«سخن» محکوم خاموشی ست
«صدا» بر
"دارافکارِدل نادان"
فراوان میدهد
در بی کسی ها جان!
نمیبینی ک
ه حتی با لب لبخند
ودرصدواژه ی مهری
جوابی را نکُو
از دیگری روزی بگیری
بادل خوشرنگ
که درآن خَصم خاموشی
نباشد باز...!...
نمی بینی که دستان سخن
در یک قلم همواره میگرید
واشک خامه ی اندوه
میان دفتری
خاموش میگردد
ودرروزی که نقش واژه را
بی تو بخواند
چشم بدخواهی
چه هادر پشت سر
درنام تو
تفسیر میسازد
چه ها درنقد تو
بی مهر میگوید
چه سان نامردمیها را
زند رَنگی
به چشم دیدگان
خسته وبی رنگ
که در «حق سخن »
همواره نامردیست!
بباید گاه ساکت بود!
برای آنکه در
"رسم شنیدن"
«خَصم» خوددارد
برای آنکه درراه تفکر
کُفر خود دارد!
سخن با اهل دل گفتن
روا باشد
اگرجای سخن را...
باتو بگذارند...
سخن امابگوشی « کر »
نباید گفت
سخن با "بسته پنداری"
نشآید گفت
سخن گفتن به دیوار ی
بسی بهتر دهد برسینه آرامی
دلا !وقت سکوتت نیست
ولی «لطف سخن »را
درجهان دیگر نمی بینم
¤¤ فرزانه شیدا- 1388-اُسلو/نروژ ¤¤
۱۶●
¤¤¤ سکوتت را نمی بخشم ¤¤¤
سکوتت را نمی بخشم
...واینگونه مرا
چشم انتظاری دادنِ تلخی...
که در آن
دل به آتشها سپردم
در شب معبد
ودر خود
پیچ وتاب غصه را
سوزنده در آتش
سپردم در پریشانی ِ دل
بر خامه ی گویای فریادی
...که شعرم را
به سوز اندرون
در واژه ها میسوخت
!!!
وتو دریک سکوت ِ تلخ...
فقط خامُش
به پنهانی,
مرا می دیدی وُ
چیزی نمیگفتی...
!!
سکوتت را نمیبخشم
سکوتت را نمی بخشم
که در آتشگه
این معبد عشقی
که سوزان تر ز آتش
شعله ها دیدم
....توازاین شعله
شمع ِ غصه ی دل را
فروزان کرده ای ؛ آنگاه....
براه خود روان گشته
مرا تنها,رها کردی...
که سوزداین دلم
با شمع اندوه فروزانی
که دستانت
درون سینه ام افروخت
, دراین آتشکده
در سوز تنهائی
تراهرگز نمکیبخشم
براین آتش
نه حتی
..آن سکوتت را..
¤¤¤ فرزانه شیدا -1388/اُسلو -نروژ¤¤¤
۱۷●
___ زندگانی ___
زندگانی گلشنِ
زیبای رویاهاست
یا چو آن دشتی
سراسر غرقه در گلهای
صدرنگ امید وعشق
آرزوهائی وآمالی
درفروغ سبز رویائی
زندگانی رنگِ آبی تلاشی
در پر پرواز
آسمانی صاف وخورشیدی
به اوجی
بال گستردن
تا رسیدنها
به آن کوه بلند شادی وشوراست
دربلندای رسیدنها به هر آمال
زندگانی قصه ی
شور وتلاش وعشق وامید است
دربلندی ها نشستن ,دیدن دنیا
از فراز زندگی دیدن, جهانی را
درامیدی پاک درطلوعی نیک
در رسالت سوی نیکی های یک « بودن»
تا رسیدن ها به فرداها
تا رسیدن پای رویاها
اینچنین باید امیدی داشت
اینچنین هم, زندگی زیباست
_____فرزانه شیدا /1388_____
۱۸●
¤¤¤ پژواک صدا ¤¤¤
آنگاه که سایه های متداوم غم
همواره دنبالم میکنند
گریز از خورشید نیز چاره سازِ ِ
سایه های اندوه نیست!
شاید باید روزهای بارانی را
رهسپار کوچه ها باشم
....
اما..آه.. اشک آسمان را چه کنم؟
که تداعی اشکهای شبانه ی دل است
واندوه غمناک تاریکی آسمان...
در میانه ی شب!
...
با روز به همراهی خورشید
در گریز از سایه...
سرگردانم
در شب از تاریکی وسکوت
که گوئی همواره
صدای خفته در گلویم را
به؛ فـریاد؛ التماس میکند!
...
خاموشم
...نه آنکه ...می بایست خاموش بمانم!
زآنرو که صدا را....
وقتی پژواکی نداشته باشد...
وانعکاسی... بی ثمر می بینم
شاید در غروب لحظه های درد...
می باید زندگی کرد!!...
که خاتمه ی تمامی روزهای غمناک است.
دوشنبه 9 شهریور 1388
_____ فـرزانه شــیدا ____
۱۹●
_____ غریبانه..._____
او غریبانه جستجو میکرد
در غروبی" دوباره بودن را
از شب و باد پرس وجو میکرد
لحظه ی سبز پرگشودن را
بعد او ...هر کرانه ی پرواز
سینه ی بیقرار او می سوخت
باد آشفتگی به غوغا بود
مرغ دل را به هر طرف میکوفت
دیده ی بی شکیب او تا صبح
درد خود را به شب بیان میکرد
چونکه از یار خود سخن میگفت
خاطره در دلش فغان میکرد
بر لبش هر ترانه شد جاری
جویباری ز اشک میگردید
از بیابان ,غم, گذر میکرد
در پی میوه ی بهار امید
آنکه اینگونه بی نشان می گشت
این من ِعاشقِ« رسیدن »بود
قلب خود را به « آرزو » می سوخت
در امید دوباره دیدن بود
...
آه می شد دوباره شادی کرد؟
نه به باغ خیال و در پندار
سر رسد عاقبت زمان فراغ
در گلستان پر گل دیدار؟!
...
طاقتم نیست منتطر بودن
روح پرواز من سفر خواهد
ره بسوی یگانه دلدارم
ای خدا از تو بال و پر خواهد!
¤¤¤ سروده ی فرزانه شیدا ¤¤¤
۲۰●
____ ناشناخته مانده ام ... ____
ناشناخته مانده ام
در مسیر تمامی رفتن ها
در غـروب بی ترانه ی فردا
در طلوع صبح ابری و بارانی
وتنها دل میدانست
که بی نصیب میروم
بی آرزو , بی امید
درجاده های مه آلوده ی تردید
التماسم را
خش خش برگهای پائیزی
بی صدا میکرد
در زیر پاهایم
کـه گوئی ,بـی هـدف میرفت
به کجا, روانم مـن
جـویبـار غـم آلـوده'
اشکم نیـز, نمیداند
مـن اما روشــنائی
,نـور خــداونــد
را جـستجـو میکنم
باتمامی تار و پودم
و اگرچه سرگــردان
راه مـی پیمایم
میدانم
بیـراهه نخواهد بـود
جستجـوی راه خـدا
راهــی راکه در آن
به دورازتمامی نیرنگها
...در یأس
از پنـاه بردن به آدمـی
یکـروز,
روشنائی خواهد یافـت
از برکت امید به خـداوندی
که رهایم نمی سازد
در بی کسی ها
و آنـروز
دیر نخواهـد بود
ــــ فـرزانه شــیداـــــ
●پایان بخش سیزدهم اشعار فرزانه شیدا درکتاب بعد سوم أرمان نامه اردبزرگ
farzaneh sheida

   Diet Help
Wanna lose weight? Weight Loss Programs that work. Click here.
Click Here For More Information
 

12

Sorodehaye ostad Farzaneh Sheida Dar Morede Arman Namehe Orod Bozorg 12



اشعار استاد فرزانه شیدا درکتاب بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ بخش دوازده (۱۲)

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"


کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "استاد فرزانه شیدا"

اشعار فرزانه شیدا در کتاب بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
● بخش دوازده (۱۲)●
__۱ __ غروب غم ______
در غروب هزار اندیشه وخیال
اگر درب خانه ی مرا بانک زدی
تنهائیم را نخواهی دید
ونه غروبین غمگینم را
مرا بسیار خندان دیده اند
میهمانان من!
اما غروب را چون غروب , دلگیرم
ونمیخواهم اینگونه ببینی مرا...
نگاه غمگین غروبینم را
تنها« آشنا»
اشکهای من است
که دلتنگی ام را آرام میدهد...
تو اما هرگز
نگاهم را غمگین نخواهی دید
...چون بگشایم
درب خانه را... بروی نگاه تو!
...لبخند من به پیشواز تو
خواهد شتافت...آنگاه که
گشوده گردد
درب خانه ام
درغروب هنگام غم.
مرا همیشه شادان دیده اند, یاران من
مرا همیشه
خندان دیده انددوستان من
21/ مردادماه /1382
2003 جوئن - اسلو /نروژ
_____فرزانه شیدا___
۲●
___ آینـه...___
آینـه...
اینگونه غمگین
دیده بر چشمم مدوز
من کجا گفتم
که یک عاقل
و یا فرزانه ام ؟!
گرچه میسوز د دلم
همواره در « شیدا شدن »
من هنوزم
یک دل دیوانه ی دیوانه ام !!!
با من ازدنیا مگو
قید جهان را ,زد دلم
قلب غمگین مانده جا
و دفتر و پیمانه ام
گوشه ی تنهائیم خوش باد
و یاد و خاطره
بعدازاین
بازندگانی هم دگرِ،
بیگانه ام
روح مادر آسمان گشته رها
.. بی قید و بند
باغ عشقی گر ببینی
من در آن پروانه ام
گربه خلوت سر کشیدی
در پی ِ « شیدا دلی»
شعله ی سوزانِ شمعِ روشنِ
آن خانه ام
من نمیگویم چه بودم
یا چه سان خواهم شدن
خواهد آمد روزگاری
بشنوی افسانه ام
___ فرزانه شیدا___
۳●
___ طفلی تو___
وقتی مجبور بشی
راهتو بگیری
بری وتُو خـلوتت
آروم بمیری
مثه پروانه بشـی
تو پیله ی غم
نتونی پر بکشی
توی اسیری
بدونی که زندگیت
راهی درازه
مثه کهکشون باشی
تُّو راه شـیری
بدونی که زندگـیت
آخـر ِخـطـه
توی غـصه پادشـا
تو غـم وزیری
بـدونی
به عاشـقی راهی نداری
بدونی تـو باخـتـنا
و« تو» بی نظیری
دیگه رفتن وواسـه تو
چه مـعنی داره؟
بسـکه وازرفتنٍ بیهوده
تو ســیری
تابیاد
« زندگی » معنائی بگیره
دیگه سـودی نداره
چون دیگه پیری!
طـفلی تو !
چه ساده این عمرتو
باخـتی
فکر میکردی که یه پا
خـودت مّـدیری!
طـفلی تو !که پای
عاشــقی نشســتی
گرچـه تُوکشــور عاشــقی
سفــیری!
اما دیدی ,که چه آسون،
همه ی قلبتُو باختی
ثروتت محبـتت بود
ولی آخـرش فـقیری
گرچه راحتی ندیدی
طـفلی تو!چه ساده باختی
همه ی راههارو رفتی
روز وشـب ,سختی کشیدی
اما آخرنمـیدونم
واسه چی تو
زنده هــستی
تو که از عالم وآدم
همـه جور ,رنجی رو دیدی!
نمیخوای یه بار بپرسی:
تا کجا,صـبر وتحـمل؟!
بگـو یکبار
صاف وساده :
"تو آخه کجارسیدی"؟
بودنت فقط بهونه س
که بگی زندگی کردی
اماامـروز, تو میدونی ؛
دیگه بدجوری بُریدی
دیگه حوصله نداری
؛ بگی زندگی قشنگه
یابگی:« درشب تارت» ,
باز میاد« روز سـپیدی»!!!!
یکشنبه 14 تیر 1388
_____ فرزانه شیدا _____
۴●
_____ در گذارزندگی _____
یک سبد خیال یک دوجین آرزو
صد گرمی امیـد
قلبی باندازهء مشت دستهای تو
طپش هائی درهر ثانیـه
و سـالهای زندگـی
با چند آلبوم خاطره
چند دوست ماندنی
بسیار دوستان رفتـه
و نام تو فراموش کـرده
چندین کتاب
در کتابخانه ی خاک خورده
دفتر و دفاتری از آنچه گذشت
با نام خاطرات من!
یا شاید چند دفتر شعرونثر
اگر شاعر بوده ای...
یک جاده با راهها
و بیراهه های بسیار
هزار اتنخاب در خیابانها
و کوچه ها ی شهر
برای رسیدن بآنجاکه می باید
... رفت و رسید...!
تصمیمی گاه درست گاه نادرست
گاه در شوق رسیدنی دوان دوان
گاه خسته از
دویدن سلا نه سلانه
دیدن چهره های
آشناوغریب
روی گرداندن دوستی
که روزی درب خانه ترا
ول نمیکرد
و امروز نمی خواست
نگاهش بر نگاهت بیافتد!
رنجشی در دل تو
رنجشی در دل او
آنگاه که روبروی هم در آمدید
بی هیچ نقشه قبلی
...و زندگی ست این!..
و بهتر آنکه زآغاز
بی خبر باشیم پایان را
همان بهّ که خدا بداند انتها را
از اضطراب نگرانی آشفتگی ها
بگذار دل بحال خود باشد
بگذار فردا خود بیاید
هر آنگونه کّه خود میخواهد
بگذار حتی اندیشه ی آنچه آزارت میدهد
«ترسی»که از شکست
طپشهای قلب را
شب و روزدو چندان میکند
و نشستن آسوده را ناممکن
ز بافتهای درونی بدن
سلولها و اتم های وجود
... دور بماند!
عـاقلانه نیست
اینگونه با خویش
به سر بردن,خود خوردن
ودر«اضطراب ثانیه ها»
لحظه لحـه آب شدن
در ذهن خویش سخن گفتن و
امکان و نا ممکن را
زیـرو روکـردن
برای حدس :
« چه خواهد شـد؟»
...یکروز با
یک سبـد خیـال
بایک دوجیـن آرزو
صد گرم امیـد نیز
کفایت نمی کند
ایستادن را
قدرت راه رفتن را
...روز دیگر
هرچه سبد داشته ای
...خالی ست
و یک آرزو با
ذره ای امیـد
با تمامیت
نور خورشید نیز
لحظه ای فردایت را
روشن نمی کند
یکروز قلبی
باندازه مشت دست تو
اعتصاب خواهد کرد
و فریاد خـواهـد کشید:
دیگر بس است مرا
دیگر بس
و دل خواهد گفت:
دیگر نمی خــواهم
در« اضطراب »سینه ی تو
خودرا به سینه کوفته
خون راکه مایه حیات توست
در سینه تو راه برده
سم آشفتـگی های ترا
به گلبولهای سفید
حمایت دهنده ات
باز رسانم
که او نیز
در بیقراری های تو
مغلوب گردیده است
و آخر چه سود
اینهمه آشفته زیستن ؟!
بگذار فردا
برای فرداباشد
بگذار خدا
بخواهد فردا
شادی توباشد
و رضـای او
, رضای تو
و بگذار
به حال خودباشم!
خدانیز ترا
نخواهد بخشید
که باو
اعتـماد نکرده
به او واگذاری
, فردایت را
وآشفته زیسـته ای
در"چه کنم های زندگی "!
عمر خود کوتاه مکن
در«اضطراب ِ» فردا
مبادا
فردائی را نبینی
در دست اوست هر چه هست
بگذار
در دستهای اوبماند...
آن سبد خیال با یکی
دو آرزو,مشتـی امید
ترا بس
که امروز را
سر کنی
در آرامشـی
___ فرزانه شیدا____
_ ۵●_
_ «هراسی نیست » ___
مرا تا دل سپردن های یک عاشق
ببر با خود
و بگذارم ...وبگذارم
که سر برسینه ات
یکدم بیآسایم
وبا قلبم بگو
از اوج پروازی بسوی عشق
که هرگز دل نمی ترسد
بگیرداوج پروازی
مراازعاشقی
هرگز هراسی نیست
مرا ترس ازدم
تقدیر غمگینی ست
که قلب آسمانش را
نیابم همچو روح آبی ام
بی تکه های ابرغمناکی
و تنهائی بخواند
قصه ی شب را
بگوش قلب غمگینم
مرا ترس از شب
غمگین تنهائیست
که درآن سوسوی صدها ستاره
میدرخشددرکنارماه
ولی حتی
یکی ازاینهمه کوکب
برای بخت
غمگین دل من نیست
مرا با خودببر
تا آسمان آبی عشقی
که در آن قصه ی
پروازهای عاشقی ها را
هراس یک قفس یا
تیر دشمن نیست
مرا با خود ببر
در فصل کوچ مرغک پرواز
که راهش گرچه طولانی
ولی پرواز بالش را
نهایت نیست
مگر تا مقصد
آن لانه ی عشقی
که هرگز قلب او را
بی سبب نشکست
به کنج بودنی آرام
مرا در بیکران عشق خود
آنگونه راهی کن
که پروازم
فقط تا لانه ی عشق تو
پروازیست
پر از شوق رسیدنهای دل
در مرز شور واشتیاق
با تو بودن ها
دلم لبریز عشقی
غرق غوغاهاست
هراس من
ولی عشق وتمنانیست
هراسم بی تو ماندن
در غروب
کوچ پروازی است
مبادابی تو پر گیرم
به ناچاری
به اوج بیکسی های
دلی غمگین
به تنهائی
مرا از عاشقی
هرگز هراسی نیست
که دل خود
بیکران عشق ورویاهاست
و بگذارم...
...و بگذارم...
که دراوج همان پرواز
به پیوندی دگر
در تودرآمیزم
به وقت دل سپردن ها
وگر مرغ دلم سررا
فرو برده ست
به زیر پال پروازش
به غمگینی
ز آنرو نیست
که میترسد بگیرد
اوج پروازی
مرا از عاشقی
هرگز هراسی نیست
که پروازم
پراز بال سپید مرغهای
راهی کوچ است
برای پر زدن
در آبی
پرواز عشقی جاودان
آندم
,که هم پرواز
بال پر زدنهایم
تو باشی تو.
18/بهمن ماه 1385
____فرزانه شیدا___
۶●
______ غافل ز خویش _____
کسی که دلی را, شکسته,خوار میدارد
نگاه خسته دلی را,به گریه ,زار میدارد
کسی که راه محبت ,نمی شناسد باز
اسیرِ پستیِ دل مانده,بی خبر زین«راز»

که دل شکستن عالم, نه ذاّت انسانی ست
مُریدِ پَستِ جفا بودنی, زنادانی ست !
کسی که غافل از خود وبی خبر زیاد خداست
چه ساده برده زخاطر که زندگی فانی ست

هرآنکه که به دنیا, ستم, روادارد
به نقش حقارت « خودی » جدادارد
کسی که به پنداراو, همه خوارند
عداّوتی به حقارت ,به آن خدا دارد

سرشت خشم وعداوت ز"ذات حیوان" است
ندیده نقش وجودش که روح حرمان است
ز دونی وپستی به خود نمی بیند
که او به نقش حقارت «خود»ازاسیران است
____فرزانه شیدا___
۷●
___ شمع دل ___:
روزو شب طی میشود
این دیدگان مانده به راه
روزگارم دردمِ دلواپسی
, تارو سیاه
آسمانِ سینه بارانی
ولی آتش بدل
میکشم خود را
دراین دنیا
ولی زار و تباه
گرچه میسوزم
, چو شمعی
در میان عشقِ تو
گر که سوزان
،آب داغی گشته دل
، سوزان ِتو
لیکن ازاین سوختن
، این آب کردن های دل
همچنان یک عاشقم
،آن عاشقِ حیرا نِ تو
گرچه,هردم
شعله ای دیگر
زنم بر شمع دل
گر به نزد هرکسی
از اشک دل گشتم خجل
گر ندیدم ,بعد تو
شادی دنیا رادمّی
بازهم وامانده پایم
مانده اندر لای و گِل
بازهم درمانده, ماندم
، بی تو با خود چُون کنم؟!
با چه تدبیری
,ز دل, عشق ترابیرون کنم
لیکن این دل، درمیان ِآتشی
آخرمرا
پرهیز داد
گفته میمرداگر
اندوهِ او,افزون کنم!!!
زین سبب پا میکشم
,افسرده دل,در روزگار
میشوم در عشقِ تو
عاشق دلی , مجنون و خوار
بازهم, دل ازتو میگوید
، به تو, دلبسته است!!!
وای ازاین, « شیدا دلم»
, زین سرنوشت ِ نابکار!!!
یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
___ فرزانه شـیدا ___
۸ ●
ــــ بخوان یک فاتحه برما*ــــ
نگاه گرم وزیبایش
دوچـشم مست گیرایش
مراازخودبرون راند
بسوی عـشق اوخواند
گهی غمگین نظر دوزد
به قلبم آتـش افروزد
نگاهـش قصه هادارد
زآن صدها سـخن بارد
«درآن لبخند رویـائی
به شوخی گه به « شیدائی
کلامی میشود تکرار
کلامی مانده دراسـرار
گهی برمن شود خـیره
شود بر قلب من چـیره
ولی قلبم به خودداری
نداردبا دلش کاری
بدل گویم مکن یادش
مزن درسینه فریادش
زهرعـشقی هراسانم
زهریاری گریزانم
کنون هم گرکمی شادم
بوّد زآنروزکه آزادم
ندارم گـریه وزاری
به عـشقی درگرفتاری
به خلوت شاد وخشنودم
که تنهاباخودم بودم
به خلوت گوشه ای دارم
درآن تنهائیم یارم
ولی آن دیده ی گویا
پریشان میکند مارا
رهی جسته به پندارم
درون خواب وبیدارم
تو گوئی گشته خواهانم
که اورا بر دلم خوانم
نمیداند که غمگینم
هرعشقی چه بدبینم
زهرعـشقی هراسانم
زهر یاری گریزانم
نگاهش با همه اینها
شده تصویر قلب ما
رهی داردبه رویایم
به روزوصبح شبهایم
شده درذهن من جاری
دراین دنیای تکراری
عجب ازچشم جادویش
نگاهش خنده اش رویش
دل ما راچه شیدا کرد
خودش رادردلم جاکرد
من این "فـرزانه"ی عاقل
چگونه بوده ام غافل؟؟!!
کنون با خودشوم صادق
شدم« شیدا» شدم عاشـق
چه سان گویم که« فرزانه »
شده یک قلبِ دیوانه
دگردل را نـواهم دید
که اوازشاخه ماراچید؟!
کنون دیگر گرفتارم
اسـارت میشود کارم
منی که دل,زکف دادم
چه سان گویم که,آزادم؟
من آن"فرزانه ی شیدا"
شدم عـاشق خداوندا!!
بخوان یک فاتحه برما
که شداین قب ما«شیدا»
که شداین قلب ما« شیدا»
1362 سوم اردیبهشت
ایران- تهران
___ فرزانه شیدا ___
۹●
___ خاموش خواهم بود___
لب فرو بندم, ازاین پس
در برِ دلدار خویش
بعداز این از دل نگویم
در حضور یار خویش
دل بسوزم در سکوت وُ
سینه سوزم درخـفا
لحظه ای بااو نگویم
از دلِ بیمار خویش
همچو برگی در خـزان
افتادم, ز چـشمان او
او که چیده قلب ما
از شاخه ی ‌گلزار خویش!!
بعد از این دیگر پناهم
سینه ی دلـدار نیست
در پناه آن خدا
خواهم مدّد برکار خویش
سینه میسوزم چو شمعی
‌اشک میریزم خموش
در سکوتی جاودان
گِریم به حال زارخویش
در پریشان سینه دارم
ناله ها با سوز آه
لب فرو بندم ، نگویم
بعدازاین گفتارخویش
در پریشان حالیم
درخلوتی ریزم سرشـک
سـربکوبم در خفا
بر سینه ی ‌دیوار خویش
در شـب افسردگی
آزرده قلب و بیقرار
خلوتی دارم به اشک وُ
دیده ی ‌بیدار خویش
کو کسی تا بر اجل
از من رسانداین پیام
کِای اجل! بر تودهم
این جان بی مقدار خویش
بیش ازاین صبرو قراری را
ندارم کن شتاب!!!
تا ندادم جان بدست
غصه ی خونخوارخویش
ناامیدم، بسکه عمرم
در سیاهی ها گذشت
بسکه کردم زندگی
با غصه ی ‌بسیارخویش
بسکه دیدم جوریار
وقهر وبی مهری او
بسکه پیچیدمبخود
در خلوت پندارخویش
بسکه عمری زندگی
این سینه رادرهم شکست
بسکه افتادم ز پا
در صحنه ی پیکار خویش
بسکه دیدم غصه را
در کنج قلب وخانه ام
بسکه جنگیدم به غم
در بازی تکرارخویش
بسکه صدها چاره کردم
چاره ای هرگز نشد
بر یکی ازآنهمه
صد مشکل دشوارخویش
بسکه رفتم سوی یارم
با هزاران آرزو
تا بسوزاند مرا
در آتشِ آزارِ خویش
بعدازاین از بی کسی
بر دفترم,آرم پناه
تا فروریزم غمم را
درتن اشعار خویش
۱۳۶۵/۱۲/۱۰¤ یکشنبه
___ فرزانه شیدا ___
۱۰●
___ شمع دل ___:
روزو شب طی میشود
این دیدگان
مانده به راه
روزگارم دردمِ
دلواپسی
, تارو سیاه
آسمانِ سینه ,بارانی ,
ولی آتش بدل
میکشم خود را،
دراین دنیا
ولی زار و تباه
گرچه میسوزم
, چو شمعی
در میان عشقِ تو
گر که سوزان
،آب داغی گشته دل
، سوزان ِتو
لیکن از این سوختن
، این آب کردن های دل
همچنان یک عاشقم
،آن عاشقِ حیرا نِ تو
گرچه هردم
شعله ای دیگر
زنم بر شمع دل
گر به نزد هرکسی
از اشک دل گشتم خجل
گر ندیدم ,بعد تو
شادی دنیا رادمّی
بازهم وامانده پایم
مانده اندر لای و گِل
بازهم درمانده, ماندم
، بی تو با خود چُون کنم؟!
با چه تدبیر ی
,ز دل, عشق ترابیرون کنم
لیکن این دل، درمیان ِآتشی،
آخرمرا
پرهیز داد
گفته میمرداگر
اندوهِ او,افزون کنم!!!
زین سبب پا میکشم
,افسرده دل,در روزگار
میشوم در عشقِ تو
عاشق دلی , مجنون و خوار
بازهم, دل ازتو میگوید
، به تو, دلبسته است!!!
وای ازاین, « شیدا دلم»
, زین سرنوشت ِ نابکار!!!
یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
___ فرزانه شــیدا___
۱۱●
___درمروری برخویش ___
درمروری برخویش
دفتری روی دو پا
برگ در برگ همه خاطره ها
وبه هر شعر وغزل
خاطراتی دیرین !
دیده ام خیره
به اوراق وبه برگ..
وچو ابری به شتاب
؛ خاطره ؛ از دل و...
از آبی ِاین روح گذشت
در مروری که دلم..
پر ز یک
" حس مداوم" شده بود
" زهمه قصه ی تکرار شدن "!.....
روزگاری همه آه
گذر شبنم واشکی غمناک
تا رسیدن به پگاه...
گاه در گرمی یک روز بلند ،
روشن و پر شده از
سایه ی شوق
گاه در باران ها
گه گداری به مه ونمناکی
گاه چتری دردست
گاه طوفان زده در غمناکی

بی پناهی هائی
روزوشب ، گه گاهی !
از خط مرز عبور...
گاه وامانده به راه
گاه در کوچه سرگردانی!
گاه گم کرده رهی
.. مانده به جا !
خاطری نیست از آن
"حس امیدم " امروز،
شوقکی نیست در این
ذهن حضورم اکنون!

ورقی تازه دگر نیست مرا
تا نویسم بر برگ ...
سبزی خاطره ی فردا را...
درامیدی به خیال!!!

درخیالی که تو درآن هردم
در کنارم باشی!!!
گل سرخی دردست
با نگاهی که در آن
شعله ی عشق...
سردی حرف جدائی ها را...
درحریم سرد ِ
دل ِ سرمازده ام ،
محو ُو، تبخیرکند!
و گل سرخ دلم باز شود
به امید ی که درآن ،
هردم وُ ...هرلحظه به عشق
روح لبخند توبامن باشد،
سایه ات هـمپایم !!!
آه ای روح طــراوت ،
برگی،...باز بگشا بدلم !!!
●چهارشنبه ۱۵خرداد ۱۳۸۷
____ فـرزانه شـیدا____
۱۲●
_____● تک واژه زندگی●____
باز گه پیدا وگه پنهان ز غم
این منم با یکدل ویران ز غم
باز در مجنونی دل نالــه ها
میرسـد فـریاد دردم تا خــدا
میبرد سوز سرشکم ره به رود
باز دریا میشود دردی که بود!
باز در رویای من گـم میشوی
در دلم ، مو ج وتلاطم میشوی
باز هم در بیصدائی... مست جام
بازهم ناکامی عالم ... بکام !!!
در شب مستی تار و تیره ای
بازهم بر" قلب شیدا " چیره ای
بازهم دل میشود زخمی و ریش
باز پنهان میشود قلبم به خویش
باز میخوانم ز قـلبم این سـرود:
زندگی تک واژه ی نام تو بود!!!
ای تو تنــها واژه های بودنم
بی تو بااین زندگانی چون کنم!؟
دیده را دریا کــنم از سوز اشک ؟؟؟
می برم بر بیخیالی، رشک رشک ! !
باز بر چـهر دلـم ... آئیـنه ای!
هم امید و هم دل و هم سینه ای...
گرچه " دل" پندی دهد دائم بگوش:
بر منو و آرامش منهم بکوش!!!
با دلم گــویم به زاری در خفا
چون بخوابم در غم وجور وجفا !!!
دیدگان چون با سرشک شب تر است
رنج بیداری کشـیدن بهتر است!
زین سبب آرام وخوابم نیست نیست
این جدائی هم جوابم نیست نیست
باز میگویم بخود با اشک و سوز
دیده ی دل را براه او بدوز
باز می آید شـــبی همراه ماه
تا نمـیرد قلب ما در سوز آه
باز بر آ ن آبی رویای عشق
میدرخـشد کوکب زیبای عشق
دل ز رویای حضورش بر مگیر
گر چنین کردی ز هجرانش بمیر
گر چنین کردی ز هجرانش بمیر
اسلو - نروژ/ اول خرداد / ۱۳۸۷
ــــــ فرزانه شـیداـــــ
۱۳ ●
ـــــ خانه ای میخواهم ــــ
خانه ای میخواهم که
شود کشور موعود دلم
ودران شاه ووزیر
ودر آن « مرد امیر»
به تمامیت نیکوئی خویش
ره بسوی دل ودلدار برد
تا بسازد همه ی ملک مرا
تا بسازد به جهان باغ مرا
خانه ای میخواهم
که دران مُوطن من
نامش « عشق»
ولب کودک وفرزند دلم
خوش باشد
به هزاران خنده
روی تابی پره نیلوفر ویاس
...خنده اش گوش نوازش باشد
و به پروانه ی باغ
وبه بلبل و
به هر نغمه ی مهر
روح سرسبزی دوران بخشد
خانه ای میخواهم
که شود کشور شادی وسرور
ملّتم بُته ی صدها گل سرخ
کوچه ها غرق اقاقی هائی
که به یاس دل من
رنگ سفیدی بخشند
از « صداقتهائی»
که درون دل خود می بینم
وبرای دل مردم هم نیز
همچو آن میخواهم.
قصر زیبای طلائی دلم
نیز به شور
کلبه ای بود اگر
پُر ززیبائی صدواژه شود
نغمه در نغمه به
سر«سبز»ی
صد شعرِ امید
جمله در جمله
همه رنگ «سپید »
سرخی ِ« عشق » مداوم بخشد
به طپشهای محبت
در عشق به امیدی رنگین
بدل وجان همه ملت من
به درون دل آن کودک من
سبز با رنگ سپید وسرخی
که "وطن نام شود « میهنِ»" من
که بُّودنام همین کشور من
, « مام من مام وطن»
سرزمینم « ایران»
که در آن زندگی وعشق
همه شور وامید
زندگی کردن در آن
به سهلولت ,آسان
کاش اینگونه شود:
سرزمینم « ایران»
● فرزانه شیدا .1388/اُسلُو - نروژ●
۱۴●
ـــــ بیا تا... ـــــ
بیا تا ستاره باشیم،توی کوچه باغ دنیا
یه سبدترانه باشیم باکلامی خوب و زیبا
بیا با دست صداقت گل شادی رو بکاریم
با یه بارون محبت روی دلهامون بباریم
بدونه ریا و تزویر کلبه دلو بسازیم
توی بازیهای تقدیر خودمونو زود نبازیم
____ فرزانه شیدا ____
۱۵●
¤ ــــــ تباه ــــــــ ¤
دردلم فرو ریزد, تلخیِ نِگاه تو
این جهان که میمیرد, درغرور و جاه تو
پیش پای افکارت مات مانده , حیرانم
این چگونه, دنیائی ست ,دیده ی سیاه تو
پای هرسخن این دل ,موج ِخشم میگیرد
دردرون سینه ی من,ازخطای, راه تو
وای ازاین سر خاموش,این نگاه دل مرده
روشنی قلبت کو؟ دردرون چاه تو!
رسم تازه ای رو کن درجهان بودن ها
تا مرا کند آرام, تا شوّد گواه تو
گر سخن نمیدانی, خامش ِسخن, بنشین
هم طلوع تو تار است هم شب و پگاه تو
میجهد زدل شعله ,درشرارافکارت
صد شراره ای مبینم,در میانِ«آه» تو
با خودم همی گویم او چگونه انسانی ست
دردلم ترا بخشم,یک به یک گناه تو
با دلم به خلوتها , گریه های چو نجوا شد
عمری خود زکف دادم,چون شدم تباه تو
¤ فرزانه شیدا /1388¤
۱۶●
¤ ز حال من چه می پرسی؟!!...¤
ز حال من چه می پرسی
توای غافل ز غمگینان
منم تنها ترین تنها
ز درد سینه ام بی جان
بّود روزم شب واین شب
بّود ظلمت گهی تاریک
حصار بی کسی دورم
ره امید من باریک
سروده خنده ام: هق هق
و سیل اشک من دریا
مرا آواره گی ؛گردش؛
سفر با قلب خوش ؛رویا؛!
سرایم دشت بی پیکر
بخاک تشنه ای مفروش
چراغم در ؛سما ؛ ماهی
که با ابری شده خاموش
نگاهم انتظاری تلخ
پناهم بی پناهی ها
سکوت دل همه فریاد
گناهم بی گناهی ها
دلم یک شیشه ی نازک
طپشهایش بسان سنگ
همه یاران من دشمن
به ظاهر با دلم همرنگ!
سلام دیگران با من
بواقع همچو یک نفرین
سخن با قلب من طعنه
بظاهر با دلم غمگین!
محبت با دلم حیله
نوازش چون خراش چنگ
وفا با قلب من تزویر
صداقت با دلم نیرنگ
مرا نور جهان ظلمت
درخشش تیغه ی خنجر
به محفل گفتگو ها جنگ
مرا تنهائیم سنگر!
حراّرت بر دلم آتش
نسیم صبح من طوفان
مرا همدر یک انسان!
ولی در باطنش شیطان!
مرا عشق جهان ، هجران؛
سرای آرزو حرمان
مرا پیوند دل زنجیر
سزای عاشقی زندان!
زحال من چه می پرسی
ندانستن گهی خوب است
چه سودی پرسش از قلبی
که در فریاد وآشوب است!!
بحال خود رهایم کن
که تا میرم به کنچ غم
چو پاسخ را نمیگیری
بُکن این پرسش خود کم!!!
جوابی را اگر خواهی...
درون دیده ام بنگر
بخوان دل را، ز چشمانم
سپس چون دیگران بگذر!!!
¤ سروده فرزانه شیدا ¤
۱۷●
______ باد بادک _____
در پژواک خاموشی که…
صدایم درپشت پرچین های
نامرادی,
...خموش میگردد
ای جاودانه
آسمان تا ابد آبی…
طوفان زده ...فریاد کن …
در حیرانی بادکنک های سرگردانی
که گم کرده راه ...حیرانند !!!
چهارشنبه دوم اسفندماه ۱۳۸۶
____ فرزانه شیدا ____
۱۸●
¤¤¤ بامن تو نگو ¤¤¤
بامن تو نگو از نقش هزارباره تقدیری
که برای ما رنگ خیال را به رویا
ورویا را به حقیقت مبدل میکرد،
درتلخ ترین کلام سرنوشت !
بامن تو مگو ...این بازی اوست
که دستهای سرگشتگی منو تو
دیگر نمیرسد، تا قطره های اشک را
ازچهره بزداید!.
نه.... این کلام خسته ی جامانده درسکوت
بهتر آنکه درسکوت سینه خاموش بماند
ورویابی فریاد را به دنیائی بسپارم
که به فریادم کشید ...بی آنکه توان فریادم باشد
نادانی را پشت کدامین چهره پنهان کنم
که اگر این نبود
امروز شاید اینجا ایستاده
در ماتم هزار باره شگفتی هایم
برحا مانده واز پا افتاده
دلشکسته دورانم نبودم
....بامن تو مگو....هیچ مگو.....

¤ فرزانه شیدا /1388/ اُسلُو- نروژ¤

۱۹●
_____ پشت تصویر سیاه زندگی* ____
پشت تصویر سیاه زندگی
همه چی آروم آروم فنا میشه
بخودم میخندم ازبس که دلم
باز میگه:دنیا پرازوفامیشه
طفلی دل!از بسکه ساده دل بوده
توخیالش رنگ بی وفائی نیست
همه دنیاش پر عاشقی شده
برااون دنیاواسه جدائی نیست
طفلی دل که صدبارم اگه شکست
باورش نبود جفا هم همینه
آسمونش اگه آفتاب ,اگه ابر
بخودش میگفت که" "زندگی اینه"
باورش نبود که آدما همه
با دلای سنگی شون زاده شدن
رسم عاشقی مرام دلهانیست
واسه دل شکستن آماده شدن
باورش نبودکه وقتی واسه عشق
همه هستی شو هم رومیکنه
آب ازآب تکون نمیخوره,آخه
هرکسی با بدیهاش خومیکنه
دیگه فرقی ام نداره دیگری
پیش پاش قلبشو قربونی کنه
شایدم توُی دلش بازم میگه
بهتره این دلو زندونی کنه
اگه,راستشو بخوای بهت بگم
گرچه,هرچیز ی یه اندازه داره
دل ما ولی توی زندون غما
حالا هرروز, تُرکی تازه داره
اما ماقربونی همین دلیم
اینه که, بازی دنیامال ماست
تا میشد هرکسی قلب ما شکست
شاهدحرفای من همون خداست
شاهدحرفای من همون خداست.
چهارشنبه 21 فروردین1387
_______ فرزانه شیدا ______
۲۰ ●
____ « پیمانه » _____:
پیمانه ای ساقی بده ،
تا من شفای دل کنم
این قلب افسون گشته را
از هجراو غافل کنم
جامی بده مّی رابریز
امشب تو سر مستم بکن
غافل مرااز خویشتن
وز آنچه که هستم بکن
جامم شده خالی ز مّی
پیمانه ام گشته تهّی
پرکن قدّح ساقی که من
در آسمان یابم رهی
پیمانه ام را مشکنی !
مّی را مریزی برزمین!
زیرا به قلب عاشقم
مرحم ندارم غیر ازاین!!!
مستم ولی افسرده ام
با غصه مّی راخورده ام
از فرط مستی ساقیا
از یادخودرابرده ام
اما فراموشم نشد
دردجدائی ساقیا !!!
با جام لبریز از شراب
آرام سوی من بیا
پیمانه ام را مشکنی
‌مّی رامَریزی بر زمین
زیرابه قلب عاشقم
مرحم ندارم غیرازاین!!!!
...
هرچند لبریزم ز مّی
اما تو پرکن جام من
مستی بده بر جان من
بر این دل ناکام من!!!!
خالی شده تنُگ شراب
یک تنُگ دیگر هم بیآر
خواهم ز مستی جان دهم
راهی شوم بر آن دیار!!!
پیمانه ام را مشکنی
مّی را مریزی بر زمین
زیرا به قلب عاشقم
مرحم ندارم غیر ازاین!!!!
3/12/1361
ـــــــــــ فـرزانه شــیدا ـــــــــــ
●پایان بخش دوازده از:اشعار فرزانه شیدادرکتاب بعُد سوم آرمان نامه اُردبزرگ

   Weight Loss Program
Lose up to 20 lbs in one month with a new diet. Click here.
Click Here For More Information
 

11

Sorodehaye ostad Farzaneh Sheida Dar Morede Arman Namehe Orod Bozorg 11


اشعار استاد فرزانه شیدا درکتاب بُعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ(11)

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"


کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "استاد فرزانه شیدا"

اشعار فرزانه شیدادرکتاب بُعد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ●
بخش یازدهم(11)
۱●
______ بیـا امـشب ___
بیاامـشب مرا,از غـم رهـا کن
طبیبم باش و دردم را شــفا کن
بیا بابوسـه ای گرم وتوانبخش
تـب سـوزان ِعـشقم را دوا کن
بیـااز هـجر تو بیـمارم امـشب
مرا ازدرد جــانسـوزم رهـا کن
بیـا حتی اگـر، نآئی بـدرمان
بیـا پــس باغــمم ودرد صفا کن
بیـا با نغـمه ی این اشکِ رقصان
بـرقــص وُبـر دل زارم جـفاکن
بیا جانم بگیر و درد بُستان
ولی تـا زنده ام ، بـرمـن وفا کن
بیا یاری کن و دل را مَرنجان
مرا زین درد جانسوزم جدا کن
___۱۳۶۰/۹/۱۷ آذرماه .ف.شیدا ___
۲ ●
__ دل نغمه ها __
در پیش ِچشم ِدلم,
شمع ِ«هستیم »
همواره میچکید
قطره به قطره
به پای درد
خون میشدم
به نگاهی
که غم کشید
در روزگار
صدایِ دلانِ سرد
درنغمه های دلم
آب میشدم
دربی صدائی ِ
قلبِ شکسته ام
با دل
به سخن آمدم
...ولی...
دل خیره بود
براین پای بسته ام

« باران » شدم
به تمامیِ
« بودنم»
رویای آبی و سبزم
فرو به ابر
پنهان گریست
به صحرای غصه ها
در راه های سکوتم
به پای صبر

روزِ« صدا »بدورنم
فغان کشید
روزی که دل
زصبوری گذشته بود
انگار پای دلم
دررسیدنی
آخر دَری
به خانه ی طغیان من
گشود.
___ فرزانه شیدا/ 1388 ____
۳ ●
__ بتو نامه مینویسم ‌.. __
بتو نامه مینویسم
از همه حرف نگفته
ازتموم لحظه هائی
که دل جدائی گفته
بتو نامه مینویسم ،
با یه بغض غم نشسته
با حریر آبی اشک
با دلی که بد شکسته
بتو نامه مینویسم
که بگم یدنیااشکم
پای عاشقی همیشه
دلی گریون سرشکم
بتو نامه مینویسم
که دیگه خم شده پشتم
اما اشکامو واسه تو
پای هر شعری نوشتم
بتو نامه مینویسم
که بدونی بیقرارم
توی زندگی وبودن
چیزی جز تو کم ندارم
بتو نامه مینویسم
که منو دوسم نداشتی
رفتی و رو قلب زارم
داغ عشقتو گذاشتی
بتو نامه مینویسم
که بیاد من نموندی
توی خاکستر غمها
هیزم دلو سوزوندی
بتو نامه مینویسم
که منو تنها گذاشتی
رفتی وُواسه دل من
حتی فردائی نزاشتی
بتو نامه مینویسم
که بدونِ تو هلاکم
اگه اینجوری بمونه
‌بادلم به زیر خاکم
بتو نامه مینویسم
که زدل صبوری رفته
منکه صادقانه گفتم
واسه من جدائی سخته!
بتو نامه مینویسم
تا بگم نرفته برگرد!
که دلم نمونه تنها
غمزده با اینهمه درد
بتو نامه مینویسم
که اگه راهت جدا شد
اما بی تو تا همیشه
روزگار من سیا شد
بتو نامه مینویسم
که دل از توگرچه دوره
اما از درد جدائی
بی تو پاهام لب گوره
بتو نامه مینویسم :
که دوست دارم همیشه
گرچه زندگی واسه من
بی تو زندگی نمیشه
بتو نامه مینویسم
چون میدونم دیگه رفتی!
با نیومدن سراغم !
همه حرفاتو گفتی
گرچه بی توروزگارم مثه شبهام سوت وکوره
اما قلبت اگه شاده !
باشه اینجوری قبوله
بتو نامه مینویسم :
پس بگم خدا به همرات
مرگ من شاید بمونه
توی خاطرات فردات
بتو نامه مینویسم با یه عشقی توُ دعاهام
ای خدا باشی کنارش‌
گرچه من همیشه تنهام.
جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
____ *ف. شیدا____

________هرگز ____
هرگز اما زندگی
بامن وفاداری نکرد
دردورنجم دید ویکدم
با دلم یاری نکرد
در شب تنهائیم
جز شمع غمداری نبود
با سرشک دیده ام
جز او کسی زاری نکرد
یکّه یاری با دلِ افسرده ام
یکُرو نبود
دردرون بامن بجز
یک دشمن بدخو نبود
ساده دل بودم که مردم را
چو خود پنداشتم
در جهانِ پُر ستم
یک آدم نیکو نبود!
بخت هم باقلب غمگینم
سر یاری نداشت
جز هرآن بزر غمی
در قلب غمگینم نکاشت
بهر آزارم بهر کاری
توسل جُست وکرد
عاقبت در سینه ام باغی
ز نومیدی گذاشت.
«دیده ام»
از نامردمی های جهانی
خیره شد
روح پاکم از غم
نامردمی ها , تیره شد
درامیدِدیدنِ
یک قلب پاک وبی ریا
هر چه گشتم... ناامیدی ها
به قلبم چیره شد .
دیده ام از بهر دل
حتی نباشد یک امید
باید از این مردم بدخو
حذر کرد وبرُید!
دل بدین دنیای فانی هم
نمی باید سُپرد
بّه که رفت وگوشه ای
در کنج تنهائی گزُید
بهتر آن دیدم که گیرم
گوشه ای در انزوا
دل ز این بیهوده های بی ثمر
سازم جدا
علتی یابم برای
«بودن » و«زاده» شدن
تا بدانم « آدمی » را
از چه میسازد خدا؟!
دیدم این «بودن»
نبوده آنچنان هم بی ثمر
از برای عاشقی
روح ودلی دارد بشر
گرکه دنیا را
به طعم واقعی انسان چشد
خود همی داند
چه طعمی میدهد « طعم شکر».
«آدمی » , «خود» زندگانی را
به نابودی کشید
از جهان « راستی» تا سوی بدخواهی رسید
حیله وتزویر را
بر پایه ی هستی نهاد
نام ننگی بر سر
«دنیای انسانی» گزید
«آدمی », دنیا تبّه کرد
وغم «فردا» نداشت
دردل او « دیگری» هرگز خدایا جا نداشت!
« نسل انسان» میرود
تا جان دهد در روزگار
«هیچکس بر هیچکس »
لطفی دراین
دنیا نداشت.
«آدمی » از پستی خود
تا به نامردی رسید
دل فنا کرد وبه
کنج حسرت وسردی رسید
در ره رفتن بسی از«آدمی »
دلها که سوخت
چونکه بر زّر
آن «دلِ انسانی »
خود را فروخت
« آدمی» در راه رفتن
روح خود آلوده کرد
« آدمی» صد وصله از
رنگ وریا بر سینه دوخت
« آدمی» روباه جنگل را نموده روسفید
اوز رویاهای « بودن » تا به کابوسی رسید
« آدمی» ایکاش
نام « آدمی» را می کشید
همچو یک « آدم»
دراین دنیای زیبا باامید
6 آبان 1360 چهارشنبه
ایران .تهران- فرزانه شیدا

5 ●
_____«او بود »_____:
او بود در تمامی وجودم
او که ساحل نجاتم بود
وپناه ره گم کرده گی هایم
در کویر تنهائی
او بود که مرا شناخت
به خنده هایم گریه هایم
با اندوه ها
و شب زنده داری هایم
...هم اوبود که دستم گرفت
تا تنهائیم را با او سرکنم
و اشکهایم را با او روان
دردهایم با او بگویم
و در پناه مهرش آرام بگیرم
چون قوئی در آرامش دریا ...
درکنارم بود
همیشه در همه وقت درهمه جا
چه آنگاه که صدایش میکردم
چه آن زمان که از فرط غم ...
به هیچ نمی اندیشیدم
با تمامی افکارم
حتی به او
اما هرگز تنهایم نمی گذاشت
هرگز بر غمم رضا نبود
زمهر او آموختم
مهربانی را شکیب را
بخشنده گی و داد رسی را
چون همیشگی او
یاوری تنها دلان را
تا شاید راه رستگاریم باشد
ذره ای چو او بودن
بر امیدی که بر او بسته ام
عشقی که براو نهاده ام
و او یــزدانــم بود
خداوندء عشق و محبت .
فرزانه شیدا - ۱۳۸۴
●6
_____« نابودی »:____
فریاد میکشم
بردردورنج عمیقی که
زمین را ...
به دود میکشد, به آتش
به نابودی
در دستهای نامروّت انسانی
که اتم را بمب میکند
لیزر را ,فاجع ی قرن
ونابودی, شکل میگیرد
در نقشِ اندیشه های
خصمانه ی انسانی
که انهدام زمین را
انتظار میکشد
« انسانها»...
این بنی آدم
اشرف مخلوقات خدا
دستهای رنگین
به خون خویش را

بالا میبرد
وفریادمیزند:
من انسانم
!!!دریغ...
!!!وانسانیت جان میبازد
در دستهای خشم
در عقلهای خون آشام
در روح های بربادرفته قرن
که « آدمی» را
تا مرز بی نهایت پستی
خوار میکند
وخداوند قطره قطره اشکهایش
در سرمای زمین قندیل می بندد
وروح خورشیدش سوراخ میشود
در« اُوزون »هوائی که آدمی
بر زمین او بخشید
نابود میشویم درسکوت
وقتی که هیچکس را
ندای آزادی نیست
نه بیشتر از سخن
نه بیش ازحرف
وبرباد خواهیم رفت
در انهدام زمین,
بدست انسانیِ خویش
افسوس...
دنیا بی انسان
شاید امن تر بود
که عقل انسانی ...
درخمره نادانی مست میشود
وشراب خون در جام دلها
گرمی سوزان درد را
به سینه می بخشد
نابود میشویم ...وقتی
...
05.01.2010/اسلو _نروژ
دوشنبه 14 دی 1388 ف.شیدا ●
7
●____:بداهه ی درد____●
میدویم
وقتی که پاهای ایستادگیمان
بر خط های مرزی
ثابت مانده است
میدویم وقتی
که رویای رسیدن را
بدوش میکشیم
در جاده های
بی انتهای بی سرنوشت
میدویم
وقتی که میدانیم
درپایان نیز
چون آغازنه خط
شروعی بود
ونه خط پایانی
میدویم
در هراسِ
هزارباره زندگی
که در دویدن ها
تنها
«خود» را
رهااحساس کنیم
آنگاه که اندیشه را
در روی تپه ای
به صلیب میشکند و
عشق را به دار می آویزند
و«بودن » را
به انجماد لحظه های
عشق میشکنند
وامید را
درحرارت آتش نادانی
آب میکنند!
...و...
ومیمیریم بی آنکه
زنده بوده باشیم
آری زنده بوده ایم
درجسم مردگانی
که درَمثل, زنده بود و
در زندگی وزندگانی
بی اثر
« بودن»را
چه سود
در بی تفاوتی ها!!!
...آه ...«دریغ»!
05.01.2010
سه شنبه 15دیماه 1388
● ف.شیدا●
8
______ طوفان ______
در تلاطم دریای اندیشه ودل
وقتی که بادبان اندوه
پاره ودریده شده
در آه های عمیق دل
ترا در
اوج تلاطم اندیشه های درد
رها میکند
وپاروی
احساسات شکسته شده
در دست دوستی ها
رها شده در دریا...
دور ازتو...گم میشود
وقتی که
صخره ی اعتماد
میشکند
وگردباد نامردمی
طغیان میکند
وساحل امید
در دوردستهای خاطره
به فراموشی سپرده شده است
غریق باید شد ...
غریق
درتلاطم سهمگین دریائی
که چون دلت بود
وبه آشوب رسید....
آری ...تنها, به طوفان
فرزانه شیدا04.10.201نروژ /اسلو
ــــ دوشنبه 14 دی 1388 ـــــ
9
افسوس که از قصه های دیروز
خاطره و حسرتی بیش
برجا نمانده است
کنون اما" دیروزها "
برای امروز قصه میگویند
وامروز, فریاد ما
" فردا " را به تکانی سخت
خواهد انداخت
آندم من
کجای قصه خواهم بود
تو درکجا؟!
آنروز ایا هستی من
این فانی روزگار بشری را
باز زندگی میکند؟!
یا فرتوتی زمان ودل
باز درکُنجِ
متروک قصه های دیروز
آه می کشد
در تصویر دوباره ی خاطره ها
اما میدانم ..
فردا در تکانی سخت
خواهد لرزید...
آندم که قلبها
لرزش واقعی خویش
آغاز کنند
وزلزله احساسها
جهانی را در آشوب
بودن خویش
لرزان قلبهائی سازد
که ماهیت بودن خویش را
باز پس میخواهند
تا دوباره
اصالت خویش باز یابند
در فریادی
که به قدرت خواهد گفت:
من اشرف مخلوقاتم
مرزهایم ، مرزانسانیتی ست
که رسالت خویش را
آغاز نموده است
قانون من ,
مرزی جز انسانیت نمی شناسد
و بیراهه های مصوّبه
و تبصره ها
بیک کلام بیشتر ختم نمیگردد
:من انسانم .
* ●فرزانه شیدا●

10
____¤« آدمی»¤_____
بر نام هستی خویش
هزاران آرزوئی را
رقم میزدم
آرزوهای دست یافتنی
و نیافتنی
ودر حریم
ساکت نفس اندیشه ام
..
آینه ی محبت را ,
غبارآلوده تراز پیش
یافتم
« نَفس سرد آدمی با
« نفس سرداو
رویاهایم را نیز
مه آلوده می نمود
ومیدانستم تا خط آخر رفتن
از خط شروع هستی ام
هزار بیراهه ای
در امتداد گذر
از « آدمی»
دلشکسته ام خواهد نمود
فریاد در سینه
چون گردبادی
که راه نفس را می بست
بااندیشه هایم
درهم می آمیخت
انسان طعم تلخ یاس را
چگونه مزه مزه میکند
وقتی میداند « آدمی »
در کمین اوست
ونه دنیا ونه زندگی
«آدمی» در کمین اوست!
شنبه 12 دی 1388 -
دوم ژانویه ۲۰۱۰ اسلو -نروژ
____«فرزانه شیدا»____

11
____«آنگاه که بدنیا آمدم»____
گوئی آنگاه که
بدنیا آمدم
با رنگهای محبت
درونم را نقاشی کرده اند
آنگاه که سالهای عمر را
در تقویم های بودن ورق میزدم
انگار دست محبت
چین های عمیق تری
بر پیشانیم نهاد
و آنگاه
که خمیده تر از پیش
محبت را
بر دوش می کشیدم
کوئی خطوط مهر و محبت
تمامی وجودم را
چروکیده کرده بود
چهره ام
اما جوان مینمود
حتی با گذر سالها
افسوس اما هر چه دیدم ...
از هر که بود
نامهربانی بود و بس !
با آنکه عاشقانه
دوست داشتم
هر آنچه را که قلبی داشت
یا زندگی میکرد.....افسوس !
اما ... اما
ملالی نیست ...
«محبت »همیشه
...با من بوده است
همگام با عشقی
که خداوند در سینه ام
به نام« قلب »نهاد
اینگونه میشد
همیشه بخشید
وهمواره دوست داشت.
__ تیرماه 1382 ف . شیدا___

12
___ای کاش بال کبوتری بودم ___
در حاشیه ها ایستاده ام
در نگاه به
به عبور لحظه ها
شتابها
پاها ،نگاه ها
امید ها نومیدی ها
..آه..
در حاشیه ایستاده ام
وتفاوتی نمیکند
پا بر سطح پیاده روئی،
نهادن گام
بر کوچه های، خیابانی
یا رهگذاری ...
در حاشیه,
پنهان بر جا مانده ام
وبوته های تردید احساسم
درکناره های دلم می روید
هستم ؟! یا نیستم
وجودم آیا حضوری نیز دارد
یا در شکل سایه ایست
در پشت پاهای مرد؟
کیستم؟!
سایه ای از او
یا حتی خود نیز
بی سایه
روزمن؟!
معنایش چیست؟!
بهانه اش چراست ؟!
آیا در میان
گامهای رفته ی دیروز
با امروز
چیزی از من بجا مانده است
منِ" من" کجای احساس گم شدم؟
در کجای نگاه تو هیچ شدم؟
در کدامین برزخ افکاری
به هیچ سپرده شدم؟!
...من فاطمه (ع*) نیستم
...مشعلی بر دست
چون مجسمه ای
ایستاده در میان آب....
به سمبل آزادی
نیز نیستم!....نه
اما ....من هستم
من « من» هستم با
« تمامیت بودنم» ,
با « تمامیت احساس »
در اوج سلامت عقل
در کمال مطلوب یک" بودن"
اما بی معنا!!!
...روزم از آن تو....
تبریک برتو باد
که توان گفتنت بود
وآزادی رهائیت
روزم از آن تو که ترا
بر وزنه هم بگذارند
وزنی داری
مرا بی وزن وباوزن نیز
اعتباری نیست
روز زن بر آنکه باید مبارک باد
بر فاطمه(ع*) وبر زنانی که
حضور داشتند ووجودی
حرمت داشتند واعتباری...
....
من در حاشیه ایستاده ام
در نگاه به ....عبور لحظه ها
شتابها ، پاها ، نگاه ها
امید ها ،
نومیدی ها ..آه..
ایکاش بال کبوتری بودم
....ایکاش....
دوشنبه بیستم اسفند 1386
___ از: فـرزانه شــیدا ___
13
« آوای هستی »¤
چه ها دیدم من ازاین زندگانی
زمردم روز پیری وجوانی
تمام راه رفتن پر مشقت
وفاوصدجفا
« سوز نهانی»
دمی افتاده گه بشکسته دردهر
گهی غمدیده در دنیای فانی
بسی دیدم بخودازدهر وانسان
دلی غمدیده اندر روح وجانی
گهی «ساز ِدل ما»را شکستند
« قلم »
را توبه دادم گه زمانی
گهی گفتم بدل در شوری اشک :
«بهاری بودی» وُ...اکنون « خزانی»
شکستی قلب شادت رابه عالم
نشستی گه به فریاد وفغانی
ولی باید بدنیایت بسازی
به صبر وحوصله با,مردمانی
گهی نامردمی دیدن ز دنیا
*گهی بر خشم و گه نامهربانی
به بدخوئی ونامردی خلقی
گهی برتلخی ِسخت ِ
« زبانی »
چه میجوئی تودر انسان نادان
توانمندیِ فکرِ ناتوانی ؟!
ولی ای دل ! شکیبا باش وعاقل
بدان راهی ,که در رفتن , روانی
تقلا کن, توبا
« شور ومحبت »
دراین دنیا ی بی سامان بمانی
بسازی, زندگانی را , به شادی
به «عشقی » ماندگاروجاودانی
بخوان صد نغمه از« آوای هستی»
ز« خلقت» از« طبیعت» « آسمانی»
طلوعی وغروبی وبهاری .
زرنگ سبز وزرد وارغوانی
تو« معنا» را،زبنُ و ریشه دریاب
زیکتا
«"خالقِ"
عشق و معانی»
تو ای دل باهمره عشق ومحبت
بخوان دراندرون با شادمانی
مشو دلگیر وغمناک وشکسته
چو دردنیا ندیدی همزبانی
جهان یکسر پراز ظلم وستیز است
«تو » " تنها
"« یاور ِ"خود" »
در جهانی
جمعه 18 دی 1388 /۸ ژانویه ۲۰۱۰
اسلو / نروژ
¤ فرزانه شیدا ¤
14

جهانم سخت بی تاب است*●
دلم در بیکران
خلسه ی تنهائیم
پر میشود ازغم
ودر سوت مداوم
در سکوت تیره یک شب
صدا درسینه ام
حکم غزل را
میکند خاموش
وروح خسته ام
از بیکران
گسترده ی رویا
چه ُسُّریده ست
به عمقِ دره های
تلخ نومیدی
که درآن
درسکوتِ وَّهم غمناک ِ
سیه فامی
صدای مانده در
فریادِ دل
همواره خاموش است
نگاهم در تداوم
خیره وُچشمِ دلم
گوش است
ونقش ِتلخ ِدلتنگی
به خاموشی...
!!!فرومیمیرد اندر
سایه ی مبهوت دلسردی
نمیبینم کسی را
درجهان ِخالی وُسرد ِکنون
...امشب
بخواند نغمه های دیگری
جزدرتب تردید
که همواره
میان رفتن وبودن
میان بودن وماندن
بگوید قصه های نو
به گوش
این جهان کهُن ِدیرینه
که جز تقاشیِ دوران تاریخی
کسی ازان ندارد
یادگاری ...
در خطوط خسته ی
افکارپوسیده
به غار ذهن خاموشی ...
که با َنفسِ جدید
تازه ی دنیا
بخواند باز...
نمیبینم سکوتم بشکند
درشوق یک گفتار
بگوید زیرلب حتی
منو دنیای من
دنیای دیرین را
به پاس آنچه در یاد
وُبه هرخاطر
بجا مانده
درون سینه ای جاوید.
!!!
...هنوزم
هنوزم...
در سراندیشه ای دیگر
بیابم باز
فضای دیگری
در خاطر وذهنی
!!!
نمی بینم بگوید
قلب من
دراوج ناکامی
که دنیا مهد زیبای
محبتهای دیرینی ست
که روزی روزگاری چند
به یک بوسه
بروی گونه ی فرزند
رخ خندان وچشم ِمهربانی
شاد میگردید
نمیبینم بجز
در پشت این
خاُمش سکوت تلخ
دمی حتی
به نقش یک هوس...
تک خاطری
از نقش یک لبخند
نمیبینم سکوتی بشکند
در پای حق گوئی
مگر در حق مطلوبی
که مطلوب دل خود باشد
وخودخواهی فردی...
!!!
نمیبینم

میان واژه های لب
الفبائی که گوید
در خطوطی چند
تن آزاده ام دریاب...
در بال وپر پروازآزادی
...
نمی بینم
دل وارسته ای دیگر
که پای صخره ای
زانو زده
نقش تَوّهم را
بدنبال خدا
درجستجویِ چشم ِنادانی
میان ریزه های خاک
کشد دستی تبرک
بر سر وصورت
درآنوقتی ...
درآنوقتی که خالق
در کنارش دیده دوزد
بر حماقتها
ومیپرسد زخود آیا
بشر با عقل ودانائی
مرادرخاک می بیند ؟
که من درخلقتم
ازخاک وسنگ ودانه وریشه
به چشمش بیشتر بخشیده ام
نقش طبیعت را!!
...
ولی شیدا دلم! ...خاموش!
جهان اکنون نمیداند
خداوندی که درخاک است
میان ذره های جان ما
همواره بیداراست
ولی این دل
ولی این سر
ولی این دیده ی خالی
ولی این روح ِپوشالی
همیشه گوئیا
در بستر خواب است
همیشه غرقه درخواب است
نمیداند چرا
اما
دلی همواره بی تاب است!!!
دوشنبه 21 دی ماه سال 1388
_____ فرزانه شیدا_____
15
●باد پا باید رفت ●
طعنه باد نهیبم زد ورفت
و به گوش دل گفت: ماهمه رهگذریم
و دلم باز به آهستگی وآرامی
تا دم کوچه دلتنگی رفت
روزگاری که گذشت
خاطر رفتن و رفتن ها بود
لیک تا مرز رسیدن بر خویش
همچنان راهی بود
همچنان کوچه وپس کوچه ی بسیاری داشت
و رسیدن به سرا منزل عشق
در پس اینهمه رفتن ها نیز
باز ناپیدا بود باز هم راهی بود!
ودلم راهوسی خوش میکرد
که به همپائی باد
ره صدساله به یکشب یکروز
باد پا .. شیدا دل
طی کنم با همه ی قدرت خویش!
عمر بس کوتّه و ما در گذریم
باد پا باید رفت
تا سرامنزل عشق تا رسیدن به بهار
تا شکوفائی دل
باد پا باید رفت! باد پا باید رفت.
شنبه 21 اردیبهشت 1387 ¤¤¤ ف . شــیدا
16
____ « بُرُودّت» ____
باز پنهان به سخن آمده ام
به شب بیداری,با شب وُجلوه ی مهتابی سرد
مَه ِاِکیلی سرمایِ شبِ کوچه
..به بازیدر نور...
درچراغی که
به قندیل زمستانی خود,
خو کرده است
و به سرماو برودت
در دهر
نه فقط
در شب ِیخ کرده ی
سرما زده ای
به زمستانی باز
که به دورانی چند!
آنقدر سرد که حتی
به تن گرم چراغ
تن فولادی او
یخ زده است
وتنِ یخ زده ی « قندیلی»
بازچسبیده به او
تابگوش دل او
قصه ی سردی ِ
دوران گوید
ودراین وادی سرمازده ای
در شب خفته ی انسان به سکوت
تن لرزان
سخنم باشب و با ماه
که ندارد پایان
من به تن لرزه ی اندوه
بسی لرزانم
وبه سرمای جهانی درآن!!!
وای بر مردم دهر!..
وای بر طفلِ , رها مانده
به گهواره ی بی لالائی
که درآن
مادرافسرده ی ِ
بی حوصله ای ..
خیره ومات
نگه دوخته بر
زردی آن دیواری ,
که خطِ نم زده یِ
« ناداری »
ونقوشی از« فقر »
من به تن لرزه ی
اندوه ,بسی لرزانم
وبه سرمای جهانی
درآن!!!
...
وای بر مردم دهر!
وای بر طفلِ رها مانده
قصه از رنگ ِترحم بار
« بی کسی »
میگوید ...
مادر اما به سکوت
کودک اما به نگاه
خانه اما خاموش
چه کسی باز
بخواند به شبِ کودک دهر
باز لالائی زیبای محبت ها را
که در آن موج صدای مادر
طپش عشق ومحبت میداد
...
زندگی
قصه ی جاماندن ما
نیست بدهر
درشب سردزمستانی فصل
...
ما بدنیای وجود
همگی یخ زده ایم
دل ما یخ زده است
ونگاه دل ما
درُبرّوت های
مّه پنهان شده
در بی کسی و تنهائی
1388اُسلُو - نروژ
__فرزانه شیدا ____
17
_____ ماه تابان ____
امشب از هر شب دیگر قلبم
نقش دلتنگی وبی تابی را
بیشتردر دل من
می گرید
امشب این ساحل دل
موج اندوه شب طوفان را
پرتلاطم بدل وساحل دل باز دهد
ومن اما غمناک
موج در موج فقط میگریم
و بسی دلتنگم
خبری از شب آرامم نیست
و دلم می پرسد
آسمانی که بدل ساحل آرامش بود
از چه رو ابری و تاریک شده ست
ماه تابان شب عشق کجاست
تا دگر باره به تصویر رخش
سینه را نورانی
وبه موجی آرام
بر رخش بوسه زنم
ماه تابان شب عشق کجاست
وه که بی او چقدر دلتنگم
01.10.1385 جمعه
____ فرزانه شیدا /اُسلُو-نروژ_____
18
¤ پیر شب ¤
بیرون از این خلوت
....شبی خاموش
چون پیری سال دیده
در سکوت رمز آلود خویش
به تفکر نشسته است
دیده ستارگان
از پشت پنجره
در پی دیدگان بیداریست
که همنشین تنهائی او باشد
نفس های ممتد
وآرام خفتگان
گوئی بدو
آرامش می بخشید
ونجوای شب زنده داران
با زمزمه آرام شب
درهم میپیچید
واو مهربانانه مینگریست
پیر شب
در سکوتی رمز آلود
در همدردی
با پریشانی های
دل بیداران!
میداند او که این گذر آرام لحظه ها
پرماجراست حتی درسکوت
ومیداند در پس این سکوت
رودهای بسیاری جاریست
چه از دیده گان
چه از سرچشمه های‌آرام
که گاه تند وپرشیب
وگاه آرام و بیصدا در گذار است
چون زندگی آدمیان !!!
پیر شب
طپشهای آرام زندگی را
دوست میدارد
همچنانکه آدمی را
وبر امید ها وآرزوهای آدمی
مهربان وآرام چشم دوخته است
و میداند پر طپش ترین دل
غمگین ترین دلی است
که زندگی را سر میکند!!!
ایکاش ...آرامش عمیق او
طپشهای دل بیقرار را
در ماجرای روزگار
آرامی می بخشید در سکوت آرام شب
که بسیارند بیقراران شب
در طپشهای مداوم زندگی
در هزار گونه گی ایه اندیشه های دل
و پیر شب مینگرد د
ر سکوت وسکوت !!!
سروده ف.شیدا/اُسلُو - نروژ

19


●خانه ی عشاق●
ما راه سپردیم
وگذشتیم ودویدیم
در راه سفر
وه که چه هادیده,شنیدیم
امروز مراصحبت جانان
دل ِخوش بود
فردا که ندانیم
کجارفته رسیدیم
هرچنددراین
راه سفر مست مرادیم
در غافله ی عشق
«دلی» غرق ِامیدیم
بّه, تا که دراین
«وادی دنیا »
دل وُافکار
با خود
به درِمنزلِ ِعشاق
کشیدیم .
فرزانه شیدا/اُسلُو -نروژ/1388
20

ــــــ اندیشه ـــــ
پیوسته نقش غزل, آرمیده ی روح
در بیکران خاطررویائی دل است
پیوسته نقش ِحضورِخیالِ ذهن
درروحِ اندیشه های رها ئی به منزل است

روحم حدیث غزل را ، چوسر دهد
نقاشی رخ عاشقانه, خوشکل است
جان را به گذرگاه روح میبرم, که دل
در آن به شوق رسیدنِ سینه , عاجل است

* آری خیال دلم ,بی نصیب فکر
در کوچه های درد ,اسیرِ شکستگی ست
فکرِ دلم , گرچه ز بار سفر پر است
آه ای دریغ ,جامه دان گذرهای من تهی ست

گفتند: بار سفر را زمین گذار
گفتم:زراه ِنشستن , چه حاصل است؟
گفتند:این «دل ِ شیدا »مزن به کوه ...
رفتیم!گرچه که «فرزانه» عاقل است

آندل که گوشه گرفته به کُنج غم
آنکس نشسته به منزل ِاندوه ,جاهل است
پرشد درون دلم , پُر , به شوق ِراه
درپایِ آرزو...,« نرفتن»! , چه مشکل است

*من بیکرانه ی دلم را به فصل شوق
در فصل فصل دلم ساز میزنم
گاهی به سرمستی بودن, در «آن خیال»
در مستی دلم , لبی ,به آواز, میزنم

از نقش اندیشه های ناب فراوان زندگی
روحم به رقص وبه شادی به محفل است
پر کن سر امید به ر ویای وصل وعشق
هر کس نبرده ثمر« زآن», وه چه غافل است

اندیشه ام ! اندیشه ای به سرامستی خیال
ای دل !حدیث قصه ی ما ,رنگ ساحل است
آبی تر از سماییم ونیلی به سبز روح
رنگ محبتم به بوم جهان ,رنگِ ِکامل است

*باشد که عمر نسازد بماکه ما
خودسازگار جهانی به بودنیم
روزی که خط محبت کشیده شد
دل را به موج های دریای دل ,زنیم

وقتی که عمربه جهان کوتّه ست ولیک
این« آدمی »,باز, دلخوشِ دنیای قاتل است
در میزند چه بناگه به خانه ای
« مرگ» است! که درناگشوده,داخل است

هر سالِ بودنِ خود , «آدمی » ولی
در فکر آخر سال ومعدل است
از یاد برده بشر در خیال خویش
روحِ« اجل » به بردن ارواح ,شاغل است

من نیز دفتر شعری گشوده ام
در دفتری که عشق ناله میزد
صدواژه ,اشک ,به گریانی قلم
گیسوی اندیشه های مرا شانه میزند

در دفتر شعر وغزل گر نبوده عشق
بر دفترِ محبت ِدل « خط باطل » است
در زخمه های قلم , خون چکان درد
گوئی دلم , به عالمِ «بودن» معطل است!!!

زین راه ِعمر, نصیبم , اگر کم است
قلبم ولی به گذرها, مُحصل است
دل میبیرم روبسوی اندیشه های ناب
یارب مدد! که رحمت تو , رَحم عادل است

ما پای عشق سربه ره سجده داده ایم
روح غزل ,به قصیده, به شعروشور
ای یاربِ شیدا دلم ,بگو
اخر کجای سفر میرسم به نور
● فرزانه شیدا- 1388/اُسلُو - نروژ ●
پایان بخش بخش یازدهم(11) ازاشعار فرزانه شیدا
در کتاب بُعدسوم آرمان نامه اُرد بزرگ

   Nutrition
Improve your career health. Click now to study nutrition!
Click Here For More Information
 

10

Sorodehaye ostad Farzaneh Sheida Dar Morede Arman Namehe Orod Bozorg 10


اشعار استاد فرزانه شیدا درکتاب بعُد سوم آرمان نامه اردبزرگ بخش دهم(10)

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"


●اشعارف.شیدا
درکتاب بعُد سوم آرمان نامه اُردبزرگ●بخش دهم(10)

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"

۱/●
نه دیگر « خویش» می بینم ، دراین وادی تنهائی
نه تنهائی، مرا داند ، زخود , در سوزِ رسوائی
منم عاشق ، دراین دنیا, « ‌نه دیگر من » ,نه دیگر « تو »
« منم», «ما » شد , زمانی که ،شدم ،«درگیر شیدائی »! /
شنبه 7آذر 1388
ـــ فرزانه شیدا ـــ
۲/●
____ « خود» ____
نه در خود غرقه ای بودن
نه از خود غافلی گشتن
وجود «پنیه ی خود» را
بباید درجهان « رشتن »
...
تو چون کودک بدنیایت
زمانی ساده وخردی
ببین اما به جسم «خود»
چه دادی؟ چُون ثمر بردی؟
« رضا باید شدن ازخود »
دراین دنیای بس فانی
به خوشنامی اگر خواهی
بدنیا تا ابد مانی
به پرواز ِدل وروحت
جهان را سازدیگر باش
به آهنگی ز پروازت
تومرغی شاد وبرتر باش
شنبه 7آذر 1388
ـــــ فرزانه شیدا ـــــ
۳/●
____ بیا...تو, هم...___
بیا توهم مثه من,دل رو بزن بدریا
غمها روتحویل نگیر , بخندبه ریش دنیا
بگو توهم به غمها, بی خیاله دل ما
ما اسیرت نمیشیم,نه امروزونه فردا !
...
بیا ماهم نترسیم از قدمای بلند
روی لبا بزاریم , لطف ِسلام و لبخند
بیا دیگه نترسیم که دنیا ما رو شسته
گرچه که شُسته رُفته, آویزونیم روی بند!
...
واسه دلت اگرچه «غم» یهو حاضر میشه
یاکه یهو توُ راهت, «دوراهی » ظاهر میشه
نترس ازاین بادی که « بید » تنت رو لرزوند
نترس اگه با هرغم , دل یهو «شاعر» میشه!
....
فردا که فردا میاد, «امروزه »رو تو دریاب
نشو اسیر « رویا » ,نباش توُ عالم خواب
ماکه « لالا » نگفتیم که زندگیت بخوابه!
تا آخرش بگی تو : کشکتو, جانم بساب!
...
بیا بگو به قلبت : شادیا رو سوا کن
از گذرون عمرت ، ‌بهترینو , جدا کن
بیا کمی گوش بده, زندگی مالِ قلبه
گاهی شده « یه لحظه» یادی ازاون خدا کنه
...
بگو که ما همیشه مخلّص اون خدائیم
به قدرت وبرکتش ,از غصه ها جدائیم
به مهر اون همیشه ، زندگیمون گذشته
بعدازاینم میگذره تا وقتی با خدائیم
1382 آذرماه 2003 /اسلو /نروژ
ــــــ فرزانه شیدا ـــــ
۴ ●
___ کجاست ____
دست براین دل غمگین مگذار
کز شرار دل من میسوزد
و دگر آینه هم با افسوس
همره دیدهء من گریه کنان
دیده بر دیده ی من می دوزد
با دلــم هیــچ مـگو
که ز بغضــی ســوزان
شاخه ی صبـــرو تحمل د آن
بی امان میشکند در اندوه
و دلم, همچو غروبی غمناک
پشــت کوهـی تنـها
در پریشـــانی روح
دعا دست نیازی دارد
پس خدای منه سرگشته کجاســت
که ببیند , دلِ ویرانم را
دیده ی خسته و گریانم را
بغض پنهان شده در جانم را
از دلم هیچ مپرس
که هر آن شب به مناجاتی پاک
در پس شــعله ی شمعی آرام
تا سحرگاه خـــدا
دیده ای بیــدار است
و درین نیـم ره رفتـهء خـویـش
در سوال دل خود وامانده سـت
که خدای منه سرگشته کجاســت
که اگر از سر رحمت بر من
در شادی را بست
با دلم باز بگوید ز چه رو
همچنان درب محبت بر دل
قفل و زنجــیر شد ه ست
و کدامین روزی پاسخی خواهد داد
بر مناجات منه حیرانـی
که بسـی آزرده
که بسـی وامـانده
همچنان گریانم همچنان گریانــم
پس خدای منه سرگشته کجاسـت
که مرا دریابد ، که مرا دریابد
منکه در این شب تردید سیاه
بس باو محتا جــم
بس باو محتاجــم
1382 /2003
_____ فرزانه شیدا ______
۵/●
___ شبگرد ( رهگذر شب ) ___
قدم درکوچه های شب گذارم
به گامی کوچه ها را می سپارم
نمیدانم بدنبال چه هستم
هدف یا مقصدی ثابت ندارم
مرا امشب محیط خانه تنگ است
پریشانم , ملولم , بیقرارم
زاینرو من زدم از خانه بیرون
که شب را درخیابانها سر آرم
خیابان تهی غرق سکوت است
فقط من عابر این رهگذارم
درمیخانه هابستند ورفتند
ولی پیمانه ای آید بکارم
که مستانه روم در کوی وبرزن
بگریم نیمه شب برحال زارم
منم آن غمدل شبگرد وتنها
که آرامی ندارد روزگارم
کنون دراین شب پائیزی وسرد
منم آواره ای ،غمگین وشبگرد
سکوت خالی این کوچه ها را
صدای پای من امشب فنا کرد
کنون تنها به اشکی غمگنانه
خموشم در نداری های همدرد
مرا تنهائی وبی همزبانی
به شبها رهگذار کوچه ها کرد.
14/11/1362جمعه بهمن ماه
___ فرزانه شیدا ____
۶/ ●
____ بگو ... ____
بگو گفتن هم راهی ست
...بر فریادهای فروخورده
حتی اگر بی تفاوت
از کنار آن بگذرند
... باز...
بهتر از ناگفتن هاست !
اگر سکوت میدانست
چگونه لبهای دل را
به اسارت
کشیده است
شاید خود
فریاد میکشید
اما حروف را
کنارهم بگذار
شایدوصل کلمات
جدائی ها را
کمتر کند
وروزی دستهای ما
با وصل دوباره آشتی کند
در شادی زیستن
___ فرزانه شیدا 1384 ___
۷/●
___ آخر او قلب نداشت___
برق زیبای نگاهی آبی...
در نگاهش شادی
بر لبش خنده
همیشه جاری
و براین
چهره ی آرام وصبور...
رنگی از غصه وغم
پیدا نیست
واگر ماه بماه
...گوشه ای می افتاد
وکسی یاد نمیکرد
ز او روز و شبی
رنجشی نیز نداشت
همچنان خندان بود
همچنان آسوده!!!
آخر او قلب نداشت!
و زبازیچه شدن
شرم نداشت
و رها بود
ز آزرده شدن
شاید او میخندید
زآنکه خود
شادی یک کودک بود
شاید اومی خندید
زآنکه احساس نداشت
غبطه میخورد دلم
بر نگهش
و به آن لبخندی
که بر آن چهره ی شاد...
تا ابد جاری بود
وبه آن چهره...
که شادی میداد..
به دل وروح لطیف کودک...
با نگاهی براق

هدیهء بود ز من ....
من ِ مادر
به شب جشن تولد
یک شب
به یکی دخترکم ...
که مداوم
به نگه میخندید ...
برلبش نیز مداوم لبخند
وعروسک ز دل جعبه
به بیرون آمد...
. دخترم ذوقی کرد
وعروسک هم نیز
همچنان میخندید...
همچنان خندان است...
تا ابد میخندد
این عروسک , اما...
همچنان ساده مرا می نگرد
لااقل
خنده واین دیده ی او...
خالی از کینه ی
این دنیا بود
لااقل
مظهر یک شادی بود
لااقل کودک من ...
با لبش می خندید
...
این عروسک اما
همچنان ساده مرا
می نگرد
و دگر کارش نیست
که چه سان
روز و شبی می گذرد
آخر او قلب نداشت
ما ولی در دل خود...
از عروسک شدنی می ترسیم!!
که مبادا یکروز
بازی دست جهانی باشیم
بی خبر زآنکه عروسک ؛هستیم؛ !
لیک خالی ز نگاهی براق
خالی از نقش همان لبخندی ...
که تواند روزی
شادی یک دل دیگر باشد
(ما) عروسک هستیم!!!
لیک در سینه ما قلبی هست
که گهی سوخته دل..
ازهمان روزن چشم
ازته قلب و وجود...
اشکها میریزد...
اشکها میریزددر غم دنیائی
که درآن قصه ی بازیچه شدن
نه بدست کودک که
...به دست دنیاست!
لیک در سینه ی ما
...طپش اندوهی
ضربان تلخی
نبضی از گردش دهر
همچنان بانک مداوم میزد
...درسکوت دل ما ...
در همه خاموشی
زمستان ۱۳۸۲
ــــ فرزانه شیدا ـــــ
۸ ●
ــــ دل بی دردو رها ــــ
گر بود چنین قلبی از عقل جدا باشد
آنرا که بوّد روحی غافل نشود از غم
گر روح ندارد او نامش نبّود آدم
گر کودک و گر پیر یست گر مرد و یا یک زن
هر دل به مرام خود دارد غم این برزن

اورا که به غهمایش پیوسته فرو رفته
هر دم به خدای خود رنج وغم دل گفته
آری شب بیداری از یک دل غمدار است
از غصه بسی دلها غمدیده و بیدار است
اینگونه دلی هر شب دستی بدعا دارد
نجوای دلش هر شب رو سوی خدا دارد
ــــ فرزانه شیدا ـــــ
۹●
___ راز ____
گفتم بدل رازت بگو
اوگریه کرد ! بی گفتگو
گفتم دلا رازت چه شد؟
گفتا: به اشک من بجو .
___ ف.شیدا ___
۱۰●
____ دلشکسته ____
میدانم
نشسته در گوشه ی اندوه
سرگردانی! ...

میدانم
در عبور لحظه های غمگینت
که به هزارباره زندگی را

در مرور گذرهای تلخ وشیرین
به انتها برده ای ...

هنوز سرگردان نقش " هستی"
"نقش آدمی "

از طلوع درباره روزگار درد
دلگیری !

میدانم
صداقت وسادگیت را
به یغما می برند,

هربار که
ترا در بازی فریب
می شکنند.

میدانم که هربار
در کنج هزار باره ی
گریه هایت ,

باخود گفتی: بار آخرست
!این بار شکستن بدست خلق
...
وباز ....وبار

هربار د
ل سپردی به ذات وجودِ
تبرک یافته ی انسانی
که درتصور تو
لایق مهر بودویاوری

....وهربار شکسته تر
از پیش
باز آمدی
وقتی که دریافتی
"وجودی" دیگر ،
تبرک انسانی
را باور ندارد

" تا به باور
"خود" بنشیند !...

تا باور کند
که حضور و وجود
نه برای
خرابی وویرانی ست
که برای ساختن های
زندگیست

برای ساختن
خودودنیائی ...

نه دلی را
در قعر نامردی ونامردی
به ویرانی کشیدن !

نه پیمانی را
که به لطف
که به مهر
که به عشق
بااو بسته شد
زیر پای نادانی
بی مهری ویا فریب
له کردن و

روزگاری را
بر تلخی روزگار
بر کام دلی
زهر آگین کردن .!

میدانم دلشکسته ای
از اینکه
هرباره وهزارباره
باور کردی
آدمی " انسان" است

دریغ که این تنها ،
نامی ست بر او !
نه بیش!
دریغ "آدمی" در پوسته ی
تن بشری
شیطان را فرمان میبرد
ونه خداوند را

میدانم دلشکسته ای
..!.میدانم...
____ فرزانه شیدا ____
۱۱●
_____خطی سیاه _____
رویا زده در
فریبی بنام وصل
درکوچه های عشق
در پی امید گشته ام
از رهگذار
خسته وعابر ز کوچه ها
پر سیده ام نشانه عشق
وگذشته ام
گوئی نشان عشق
سوالی بجا نبود
چون در نگاه همه
خنده میدوید
گوئی در پی این راه
پای من
در انتهای خویش
به ویرانه می رسید
در این گذار
همه اندیشه های تلخ یاس
پا بر پلکانِ
فریاد سینه می گذاشت
دستی بدفتر عمر
بر سر امید وارزو
« خطی سیاه»
ز حرمان وغم نگاشت
___ فرزانه شیدا- 1366 ___
۱۲ ●
___ سکوت ____

بر پیکر این زندگی
رنگ سیاهی از جفاست

یگرنگی وصدق وصفا
چون زر بدنیا کیمیاست

یک کلبه میخواهم فقط,
در قلب جنگلزار دور

ای ناجی عاشق دلان
آن کلبه ی تنها کجاست؟!

این پرهیاهو زندگی
از آن اغیار است وبس

راه منو این مردمان
در زندگی ازهم جداست!

انجا که باشد خلوتی
گیرد جلا روح بشر

آخر بدامان «سکوت»
رازی نهان و پر بهاست

زین پس روم در خلوتم
در مکتب تنهائیم

ما را خوش آن تک خلوتی
درگوشه های انزواست

دنیائی ازآرامش است
از هرهیاهوئی تهی

هرجاکه ره یاب سکوت
دل از هرآن بندی رهاست

همواره در عمرم «سکوت»
دل را,کشیده کشدسوی خویش

در گوشه ای در خلوتی
آنجا که دور ازهرصداست

چون « شاعرم» روحم مرا
رو سوی خلوتها کشد

گویا در آن خلوت کسی
با روح وقلبم اشناست

درسم دهد, پندم دهد
قلب مرا سازد ز خویش

شاید مرا درخلوتم
یار بزرگی چون خداست

/5/1364-شنبه12 مردادماه ●
ـــ فرزانه شیدا ــــ
۱۳ ●
___ در طپش های مداوم ...____
لحظه هایم جاریست
در طپش های مداوم در باد
وامیدم بدروغ
به هرآن شاخه ی اندوه زده
درشبستان سیاه
به تن خاطره ها می چسبد
وبه شاخ ی غم واندوه بسی
در درون خودُ و دل می شکند
وسرشکم جاریست
در رگ خاطره ها
ازهمان عشق که زود
شاخه ای گشته

و ا فسوس شکست
در طپشهای مداوم در باد
در شبی طوفانی
آه اما بنگر
دل من میمیرد
درد در ساقه ی اندوهِ مداوم هرروز
گاه در نیمه شبی
در رگ هستی وقلبم جاریست
عمر من لیک
چه طوفان زده در دامن باد
چه پریشان در دهر
درپی هستی خود میگردد
خاطرم از نم باران نمناک
دیده ام سیل همه بارانی ست
که درون دل من جاری بود
و سکوتم افسوس
در تن لبخندی
باز دردیده ی هر بیخبری
همره ی خنده وهر شیطنتی
سبزی باغء دل شاعره بود
در نگاهی که درون دل من

راه نداشت
آه آری امروز

لحظه هایم جاریست
همچنان روز وشب
و هر لحظه
در طپشهای مداوم در باد
خنده وشادی

و هر شیطنتم نیز
هنوز...همچنان جاری

لب بوده و چشمانم نیز
همچنان برق مداوم دارد
لیک خالی زحضور روحم
و دگر مانده دلم لیک چرا
همچنان قلب منو
نبض وجودم هردم
میطپد باز هنوز
لحظه هایم جاریست

در طپشهای مداوم در باد
زندگی طوفانی

خاطرم نمناک است
خاطرم نمناک است

1368 سه شنبه 22 آبان
____فرزانه شیدا ____
۱۴ ●
____ برما ببخش خداوندا !! ___
نه سپید نه سیاه
تنها دل واژه های دل
مگو از عشق نه
لب مگشا بر کلام زیبای عشق
که از اعتبار افتاده است
این زیبا کلام زندگی
این واژه محبت

این یگانه امید انسان
کنون اما شک است
وتردید ها
جایگزین در مهر ورزی

وعشق
آه امروز چه ساده از کنار
دوستت دارم ها میگذریم
با نگاهی پر زتردید
با سوء ظنی دلشکننده
با ناباوری کلام
و آه که چه تنها
بر جای مانده ایم
چه غمگین بدنیا نگریسته

چه افسرده بی کسی
را زندگی کردیم
راه زندگی طی کرده ناکرده
بآخر میرسیم و آخر آه
انتهای جاده ی رفتن
افسوس که آندم
حتی نگاه بر پشت سر نیز
چه بی ثمر چه بی اثر

خواهد بود
میدانم میدانم
خدا چنین نمیخواست
نه اینگونه که برخود

روا کردیم
و گناه اما همیشه
بر گردن سرنوشت تقدیر
زندگی بود

چه حماقت وار ‌در تکرار این
اصرار کردیم که
نه نه تقصیر من نبود
سرنوشت اینگونه بود
من بیگناهم
تقدیر چنین میخواست

من بیگناهم
آه و وای بر ما
که خود تقدیر و سرنوشت

در کف ...
همواره ؛رفتیم ؛ رفتیم
با دری بسته بر افکار خویش
غمزده در روزگار تنهائی
و در حماقت...
آری ...
در حماقت
!!!
ره سپردیم و رفتیم
وفقط رفتیم
چه بی دلیل غم خوردیم
و آه ... همواره

از درون و بُرون غافل !!
منو تو ... ما ...

به چه چیز دلبستیم ؟!
از چه دل بُریدیم ؟!
چه را جستیم ...چ

ه را یافتیم ؟!!!!
وای بر ما
خداوندا ببخشا بر ما
ظلم خویش برخویش
حماقت دل را...

در یک عمر زندگی
بی هیچ گشوده دری
بر دیده ونگاه ودل!!!
ما آخر... ازخانه ی دل
به بیرون نگاه نکردیم
بدیدن ؛ چشم؛ دلبستیم
و باور کردیم
آنچه را
چشم میدید !!!
و گفتیم : تا به چشم ندیدم
باور نمیکنم !!!
... هه ...
چه مضحک بود این!!!
وای که درانتها نیز
بی خردی یک عمر زندگی را
به چشم خویش .... دیده
به تکرار
؛ بیگناهم ها؛
هدر میشویم!!!
و وای چه دیر است آنروز
چه بی ثمر چه بی اثر
و چه غمناک ... چه دردآلوده
مانند بیدارشدن طفلی از خواب
و یا چون تولد
اما در انتها !!!
اما دیگر
... بسی ... بیهوده !!!
باور کن ...
انتها نیز امروزاست
... اینجاست !!
منو تو اما انتها ندیده
در پایان ایستاده ایم
امروز بتصور ،، می بایست ها ،،
و فردا در تکرار
... ایکاش ها
حیف از زندگی..!!!
حیف...
وقتی که نپرسیدیم
امروز را
تا درانتها بپرسیم
از خود خویش
چه میخواستم ...
چه میخواهم
چه شد !!!!
..... چه شد
تا گر کنون
... هیچ نیستم
پوچ نیز نباشم
بعدازاین
تو برما ببخش خداوندا
...ببخش
ویرانی دنیای مهر ترا ...
ویرانی خودرا
که خود کردیم ونگفتیم که
که این خودکرده را
بر خویش لعنت
که این خودکرده را
تدبیر هم نیست
که؛ بود؛
اگر میخواستیم !!!
بر زبا ن ....اما...
شکایت را
پایانی نیست
که همواره
شاکی دنیائیم
و بی گنه افکار خویش
در خیالی باطل !!!
... باطل ...باطل

افسوس و آه
ازاین ندانم کاری های
نادانسته منو تو!!!
و ببین مرا... ترا
که...چو امروز را
اگر می گفتند ...
آخر ین روز توست
باز لب گزیده میگفتیم ؛
من هنوز هیچ نکرده ام
من هنوز به هیچ نرسیده ام
من جز هیچ نبوده ام
خدواندا برما ببخشا
ویرانی خودرا
دنیای عشق ترا
روزگار آدمی را
از دست خود برخود
بر دیگری.. بردنیا
برما ببخش خداوندا
..برما ببخش خداوندا
که ما خود را
آنگونه که بودیم...
ندیدیم ...افسوس!!!
...تو نیز ...
برما ببخش خداوندا

24 آبانماه 1388
____فرزانه شیدا ____
۱۵ ●
● ____ بگذار ____●

بگذار زمان راه بگشاید
بگذار سرزمین روزهای بلند
تاریکی را جواب گوید.
بگذار مهتاب , نور بر یزد ,
در حوض آسمانی شب
« همیشه راهی هست,
در ناامیدی ها نیز!»
همیشه مسافر
تنها نمی رود
روزی باز خواهد گشت...
گذر آبهای روان نیز
بازگشت ابرهاست
وبارش باران ها
وصال دوباره ی آب با رود
قطره با دریا
همیشه چنین نخواهد ماند
همیشه دلتنگی نخواه بود
لبخند روزی, دوباره
بر لبهای بسته
باز خواهد گشت
ناامید مباش , قلب من!
ناامید مباش ای دل!
30تیر 1382
__فرزانه شیدا __
۱۶●
____ خاموشی شمع _____
یه سکوت و یه صدا
یه عبور ناگزیر لحظه ها
توی تقویم جدید
خط کشیدن روی
اون شماره ها
توی خلوت و سکوت
گذری از همه خاطره ها
و تو قانون زمین
گذر سالی و عمری بیصدا
فوتی کوتاه وبلــند,
واسه خاموشی شمعی
روی کیک
و دلی غرق سوال
«فوت خاموشی یک شمع
« چرا ؟!
دل که میسوزد
و میسوزد باز
همچو شمعی
به نهانخانه عشق
دیده همواره به شب
در پی نور
زندگی در پی خورشید
به فردا, دلشاد
شاید این عشق
دگر رفته ز یاد
شاید این عشق
دگر رفته زیاد!!!
کاش اما دل ما
روشن از« شمع »محبت
باشد
فوت خاموشی یک شمع
چرا ؟... آه
خاموشی یک عشق چرا ؟!
____ فرزانه شیدا ____
۱۷ ●
___ خانه ی محزون___
خانه ای تنهاست ..
چشم من اما
آشنا با گوشه های
خانه ی محزون
آینه در کنج دیواری
در صدای بیصدائی ها
قصه گویداز جدائی ها
صندلی ها
تکیه بر میز
کنار خویش
خسته اند
از انتظاری گنگ
بس اسیر حسرت
یک جنبش کوتاه
ساکت و خاموش
پرده های پر غبار
اما
آرزومند صفای
نور خورشیدند
وه چه غمگینند
ساعتی..
در تیک تاک
غصه دارخویش
آن دل بی تاب
عاشــــق را
آ ن نگاه
شادو خندان را
بر تن
آن عقربکهای خوش
دیروز میـجوید
لیک
این صبح خوش امـروز
پیک شادی را
هنوز ،
اندر پس یک راز
بر تن این پرده های
شیشه ی خاکی
از نگاه خانهی محزونی
...فرو بسته ست
عقربکها نیز
بی خبر
از معنی شادان خود
هستند
تیک تاک لحظه ی دیدار....
می گشایم
پرده را آرام
گوئیااینک
,نگاه خانه ی محزون
با شگفتی سخت
...حیران است
وه که این خانه
بسی در هم
پریشان است
آه ای تک خانه ی محزون
... با سرشک چشم
میشویم غبار
از شیشه ی غمناک
پاک میسازم
تن افسره ات از خاک
میزدایم غصه را
از این نگاه خاکی غمناک
صندلی ها
جابجا گردید
از تب حسرت
رها گردید
آه ای گلدان خالی
پر کنم امروز
با گل سرخ
و به صد گلبرگ
گل عروسی لابلای آن
میخک سرخی میان آن
نرگسی یاسی...
با شکوفه های گیلاسی
در تو میریزم
خنک آبی
بعد از آن گویا
تو سیرابی
آب وجارو میکنم
آنگه حیاطم را
آه اینک
خانه ام
زیبا و خندان است
وه چه شادان است
یار من آخر در
این تک خانه مهمان است
آه ای زنگ در خانه.
..بیصدائی ها
دگر مردند
بسکه هر دم
سینه و قلب من آزردند
بیصدا بودند
لبهای شکایت نیز...
در خموشی های اندوهی
اینک اما
لحظه دیدار
و گفتار است
...آه آمـــد....
این صدای پای او
از پشت دیوار است
زنگ در ...آری
صدای زنگ در آمد
میدوم
من با شتابی تنــد
التهاب لحظه دیدار
باز شد این درب سنگین
... بار دیگر باز
زندگانی بار دیگر
در دل این خانه شد آغاز
او در آمد با
کلام ساده لبخند
با سلامی پاک...
آمدی ؟
مـن منتـظر بـودم
خانه هم
در انتظارت بود
خوش درا
محبوب من
کاینجا
در تب دیدار تو
عمریست میسوزد
دیرگاهی این دل
و این خانه خالی
روز و شب
در اتنظاری تلخ
دیده ی غمگین
بدر دوزد
خوب بنگر
خانه بی تاب است
چون دل من
در هراسی تلخ میسوزد
تا مبادا
"اینهمه " رویا
و در خواب است
بعد از این اما ...
بعد از این اما
بی تو هرگز
سر نخواهم کرد
بی تو هرگز سر نخواهم کرد
______فرزانه شیدا______
۱۸ ●
______ *پرواز *_____
« پرواز» مگر
« آسمان » نمیخواهد
دشت بی انتهای آسمان...
با ابرهای طوفانی
به باد فروخته است؟!
واز چه رو
« صدای پرواز» را
در رعد وبرق ابرهای خشمگین
بیصدا نموده است...
پرنده , بی آسمان...
در شاخه ی ,کدامین ,
درخت طوفان زده
آرام خواهد بود
وقتی که آسمان
پرواز نمیخواهد
__ فرزانه شیدا/امرداد/ 1374 ___
۱۹●
__________حرف حق________
چون گذارم سری به بالینی
بینم ای دل که زارو غمگینی
خود ندانم که راز شبها چیست
گو به شبها مگر چه می بینی

این شرار نهفته در دل چیست ؟
روشنی بخش این شررها کیست ؟
او که بر تو عیان شود هر دم
آگه از درد جانفزایم نیست ؟!

در کدام آتشی به شب سوزی
دیده بر تیره گی شب دوزی
گه به گه زیر لب به خود گوئی
می رسد نوبت منم روزی

قلب من در پی چه می گردی ؟!
از چه رو شب , لبالب از دردی ؟
گه پریشان شوی گهی آرام
گه چو شعله ,گهی چو یخ ,سردی؟

با چه چیزی, به شب, گلاویزی
بر رخم , اشک آتشین , ریزی
«او که آید», چرا , بیکباره
خنده ها ر ا, به گریه آمیزی ؟

آنکه با او به شب سخن گوئی
گو به ما هم نشان دهد روئی
در پی اش دیدگان من هر شب
جستجو می کند به هر سوئی !

او که دائم به گوش تو خواند
خواب خوش را زچشم ما راند
آنکه گوید سخن به تو هر شب
گوئیا درد ما نمی داند !

ما بدل , آرزوی شب داریم
تا که در بستری به سر آرید
شب که آید رسم به نومیدی
چون دگرباره خسته و زاریم!

« او که خود را »بتو عیان سازد
جنگ را بر سر چه آغازد ؟
گوئیا شب در این نبرد و ستیز
گه برنده شود گهی بازد

گو به آن شب رسیده غمبار
خسته گان را به حال خود بگذار
دل ! چرا هم سخن شدی با او؟
دید جان را به خواب خوش بسپار

روز و شب را , تفاوتی باید
کی ز جان خستگی بدرآید ؟
روزوشب گشته ام اسیر غمت
بر غم وغصه , چاره ای باید!

دل !تو هم این میان گُنه کاری
تو چه کاری به کار او, داری ؟
گر سخن گویدت ,تو ساکت باش!
دست از او میشود که برداری؟
...
دل بیکباره پر زغم خندید
درد تلخی به سینه ام پیچید
همچو طفلی لجوج و نا آرام
پای خود را به سینه ام کوبید !

گفت: ای دلیل غمهایم
ای که کردی به سینه ات جایم
غم بدوشم گذاری و آنگاه
می گذاری به غصه تنهایم ؟!

آن دو چشمی که از تو شد گریان
این دلت ,«من : که گشته ام نالان
هر دو از « دست تو : پر از رنجیم
ای تو خودخواه جاهل و نادان !

خود مزن اینچنین به نادانی
بهتر از هرکسی تو میدانی
آنکه گشته عذاب جان و دلت
«آن توئی , تو »! ( نه , راز پنهانی) !!

اولین دم چه کس نگارت دید
دیده بود و تنت ز آن لرزید
«تو» به من گفته ای که عاشق شو
عقلمان هم به ریشمان خندید !

نکند تو ,کنون پشیمانی
بلبلی کردی و نمی خوانی
چون هوا پس , شده بمن گوئی
چیزی از ماجرا نمی دانی ؟

این شکایت بدیگران بنما!
گو به آن کس , که بوده از تو جدا
رنگ ما می کنی ؟! عجب کاری
بّه که گویم ترا : که ایوالله !

آنچه آید سراغ من ,« عشق» است
آنچه گشته چو داغ من,« عشق »است
شب ندارد تفاوتی با روز
در شب من «چراغ من عشق است »
...
در جدالم به هر شبی با غم
شب به شب در میان جور و ستم
این میان گر که من شوم پیروز
غم چو آهو کند زقلب تو رم !

آنگه از خستگی جنگ و نبرد
از جدالی که دل برای تو کرد
هردو از پا فتاده ,می خوابیم
غرق رنج وُ لبالب از تب و درد

من به هر شب چنین گرفتارم
با غم و رنج و غصه بیدارم
من ز هر چه شب است و خاموشی
تا ابد غمگنانه , بیزارم !

پرسی از من, چرا تو,غمناکی؟
آنکه جنگد , شبان به بی باکی
آن « منم ,من» که پر ز اندوهم
وه برویت ! تو گشته ای شاکی ؟!

من چگونه ز دست « تو » نالم؟
من ز « تو» اینچنین غمین حالم
از هماندم که عاشقم کردی
همچو مرغی شکسته ای بالم !
...
چونکه دل اینچنین جوابم داد
گفتم ای دل ! مکن ز غمها یاد
راست گوئی !« منم » که درد توأم
از منو عشق آتشین فریاد
...
دانم ای قلب من که حق داری
سرم دارم ز روی تو باری
عهد بندم که بعد از این با عشق
لحظه ای هم نباشدم کاری !

بعد از این پا بپای تو در غم
همچو یاری کنا ر تو هستم
بر همه عالم و جهان سوگند
دیده بر روی عاشقی بستم
___ فرزانه شیدا _ 1362 آبان ___
۲۰ ●
ــــ چه بما میگذرد؟!ـــ

چه بما میگذرد؟!
جز همان ابهامی
که بدلهای همه
و دل« شاعر» دهر ...
روز و شب
واژه گفتن داده ست... ؟!
چه بما میگذرد...
جز همان نقش توّهم هائی
که به قلب منو تو...
قلم سبزی داد ,
تا چه بد یا که چه خوب...
« حرف گفتن باشیم»!.
شنبه 21اردیبهشت 1387
___ف.شیدا___
●پایان بخش دهم10)
●ازاشعاردر کتاب آرمان نامه اُرد بزرگ
● به قلم : فرزانه شیدا ●

   Diet Help
Wanna lose weight? Weight Loss Programs that work. Click here.
Click Here For More Information